| اخبار اونترنت |
|
Monday, January 12, 2004
● اين يكي را هم مي آويزيم به دور گردن بعضي از گروه هاي خارجكي (بعضي !!) كه براي امداد به بم آمده بودند كه يكي از كارهايي كه هراز گاهي اگر فرصت مي كردند انجام مي دادند، نجات حادثه ديده ها و درآوردن اجساد بود!! گروه هايي كه يا اغلب روز را در محل اسكانشان ساكن بودند يا مشغول ور رفتن با لب تاب هاي فينقيلي شان بودند يا با موبايل مشغول ارائه گزارش به اهل بيت بودند و يا با دوربين هاي ديجيتالي اقدام به تهيه عكس و فيلم از آوار و اجساد مي كردند. يكي از آنها دوشنبه هفته پيش به من مي گفت سگ هاي ما در طول راه، در هواپيما خسته شده اند و فعلاً نمي توانيم از آنها كار بكشيم، آنها خيلي گران قيمت اند! البته اين بنده خدا در مورد اين كه خودش و رفقايش چرا دست به كاري نمي زنند، چيزي نگفت و فقط مي گفت: !i don't understand
□ نوشته شده در ساعت 3:05 PM توسط marde namarii
● يكي از جالبناك ترين كارهايي كه در اين چند روز انجام شد، برگزاري 2عدد مراسم عقد و ازدواج در چادرهاي اسكان زلزله زده ها بود. كلي اين طرف و آن طرف زديم تا بالاخره فهميديم اين اقدام ها كه گويا قرار است ادامه هم داشته باشد، توسط گروهي به نام گروه اميد انجام مي شود. گروه اميد متشكل از تعدادي از بروبچه هاي اكتيو حوزه هاي علميه است كه از روزهاي اول به منطقه سفر كرده اند. يكي از اعضاي گروه مي گفت ما متوجه شديم كه تعداد زيادي از جوان هاي بمي قصد داشتند كه در روز ولادت امام رضا(ع) مراسم ازدواج خود را برگزار كنند كه به دليل وقوع اين حادثه موفق به انجام اين كار نشده اند و يكي از تلاش هاي ما پيدا كردن اين زوجين و سردادن اين امر مقدس است كه بازتاب بسيار مثبتي هم در بين بازماندگان داشته است.
□ نوشته شده در ساعت 3:04 PM توسط marde namarii
● اين نشان تعلق مي گيرد به شهربانو خانوم مازندراني، پيرزن به قول مجري خبر شبكه سوم، 98 ساله و به قول مجري خبر شبكه اول، 97 ساله بمي كه بعد از 9 روز از زير آوار زلزله، زنده بيرون آمد و دل كلي ازايراني ها را شاد كرد. امدادگر هلال احمر مي گفت زلزله باعث شده كه كمد روي اين پيرزن بيفتد و او هم بتواند اين مدت را در درون فضاي كمد زنده بماند. همه اينها بماند و بماند و بماند، اما باحال ترين قسمت ماجرا وقتي بود كه شهربانوي پرچين و چروك، در پاسخ به سؤال خبرنگاري كه از او پرسيد مادر چند سالتونه؟!، گفت: پنجاه سال!! انصافاً ما كه بدجوري فر خورديم و پيچيديم به خودمان و زير لب گفتيم بابا آب را گل نكنيد!
□ نوشته شده در ساعت 3:04 PM توسط marde namarii
● قديم مديم ها يك ضرب المثلي مي گفتند كه الان يادم نيست چي بود، اما اگر يادم آمد برايت مي نويسم. فعلاً اين خبر را داشته باشيد كه ننه صلح ايران يعني شيرين عبادي (ننه را به خاطر حل مشكل مصافحه و... نوشتم ها!) هم بعد از اينكه بعضي ازمراكز و مؤسسات شماره حسابي را جهت كمك مردم به زلزله زدگان اعلام كردند، شماره حساب بانكي خود را جهت جلب كمك هاي طرفدارانش اعلام كرده واعلام كرده كه در اين راستا امين مردم خواهد بود! منتها در ذهن پر از توهم توطئه ما اين سؤال مطرح بود كه چرا ننه صلح ما به جاي گرفتن پول مردم، ازجايزه چندصدميليوني و ميلياردي خودش مايه نگذاشته و كمك نكرده؟! اسكروچ اي خسيس هم اينقدر خسيس نبود، بود؟! آها ضرب المثل يادم آمد، مي گفتند شهر كه شلوغ شد، قوري قوري هم شيشلول بند مي شود.
□ نوشته شده در ساعت 3:04 PM توسط marde namarii
● مثل هميشه دانشجوها جزء فعال ترين و دوف دوف ترين كساني بودند كه به اشكال و انواع مختلف براي كمك به حادثه ديدگان بم عرق ريختند و فسفر سوزاندند و آخر مرام و معرفت ولوطي گري بودند. چه كسانيكه خودشان را به بم رساندند و چه كسانيكه در دانشگاه هاي شهر خودشان اقدام به جمع آوري كمك ها كردند. يك نمونه از اين كارها، اقدام بر وبچ دانشگاه بوعلي سيناي همدان بود. اين دانشجوها با پختن آش و شعله زرد به طور گروهي و فروش آن در خيابان ها و ميادين مهم شهر به مردم، كمك هاي آنان را جمع آوري مي كردند. قيمت كاسه آش ها قيمت خاص و مشخصي نبوده و به قول علي پروين، به صورت همت عالي در نظر گرفته مي شده و هر كس هر قدر كه مي توانسته و رغبت داشته، پرداخت مي كرده است. وطن يعني چه آباد و چه ويران، وطن يعني همينجا، يعني ايران!
□ نوشته شده در ساعت 3:03 PM توسط marde namarii ........................................................................................ Tuesday, December 23, 2003
●
توي يكي از روزنامه هاي صبح مصاحبه اي كرده بودند با يكي از شعراي معاصر . عليرغم ميل و رغبت زيادي كه به اين شاعر محترم داريم، يك قسمت از مصاحبه اش را ديديم بدجوري سه شنبه بازاري ست : « برخي مي گويند كسي كه فلسفه مي خواند نبايد سراغ شعر و شاعري برود، چرا كه فلسفه با شعر سازگار نيست و با دليل و برهان و استدلال خشك سر و كار دارد؟ جواب- من آنهايي كه استدلال را خشك عرضه مي كنند را به خشك شويي حواله مي دهم. مگر مي شود كه استدلال خشك باشد؟ در حقيقت استدلال يك نوع گريس كاري معنوي و يك دستگاه مكانيكي فكري است... به نظر من شاعر قوي كسي است كه بتواند بين استدلال و عشق جراحي كند... من در دوران انقلاب درگيري هاي فلسفي شديدي داشتم. مي خواستم ببينم كه جهان حادث است يا قديم. اما بعد از انقلاب به اين نتيجه رسيدم كه بايد از نيروي شاعري هم استفاده كنم. من فلسفه و شعر را به حد اعلا مي فهمم البته هنوز در اول راه هستم.»□ نوشته شده در ساعت 1:39 PM توسط marde namarii
●
بعضي ها معتقدند كه اينترنت چيز به شدت بابادرآوري است! خيلي از باباها به اين حرف اذعان دارند و به شدت از دست فرزندان اينترنت بازشان شاكي اند، حتي رئيس جمهورها! مثلا: به گزارش خبرگزاري news voa، روز پنجشنبه گذشته ويلاديمير پوتين- رئيس جمهور مرموز روسيه- در حين يك مصاحبه خبري از اينكه دختر نوجوانش وقت زيادي را در پاي اينترنت بيهوده صرف مي كند گلايه كرد. او در عين اينكه اينترنت را براي انجام تحقيقات درسي و دانشگاهي و كمك به توسعه كشورها مفيد دانست، از اينكه نورچشمي اش ساعتهاي زيادي را صرف چت كردن و ديد و بازديد از سايتهاي قيلي ويلي مي كند ابراز ناخرسندي كرد. به گفته پوتين خان، همسرش براي اينكه به وب گردي هاي بي هدف دخترشان پايان دهد روي كامپيوترشان پسورد گذاشته است!□ نوشته شده در ساعت 1:39 PM توسط marde namarii
●
نرم افزار كنترل سيستم (Tran zhva) كه توسط يك نوجوان 18 ساله ايراني طراحي شده، مورد استقبال بسياري از سايت هاي دنيا قرار گرفته است؛ تاكنون نزديك به 4000 نفر اين برنامه را دانلود كرده اند و سايت هاي متعددي از كشورهاي امريكا، آلمان، انگلستان، اسپانيا، ژاپن، چين، كشورهاي عربي و... آن را به عنوان يك تروجان ساخت ايران به مخاطبان خود معرفي كرده اند. اين سايتها از Tran zhva به عنوان برنامه اي قوي و كارآمد نام برده اند و يكي از سايتهاي عربي در چند صفحه به زبان عربي روش استفاده از آن را با تصوير توضيح داده است. محمد آزادي نويسنده اين برنامه گفت: استقبال خارجي ها از اين برنامه براي من تعجب برانگيز بود و پيشنهادهاي متعددي نيز برايم رسيده اما متاسفانه در ايران استقبال چنداني از آن به عمل نيامده! گفتني است كه ضد اين برنامه هنوز توسط هيچ شركتي در دنيا ساخته نشده است! □ نوشته شده در ساعت 1:39 PM توسط marde namarii
●
ما برعكس بعضي ها كه خيلي تنگ نظرند و چشم اش را ندارند كه موفقيت يك زن، نه ببخشيد، يك پيرزن (جهت رفع مشكلات مصافحه و قس علي هذا) را در سطوح بين المللي و جشنواره هاي مهمي مثل صلح نوبل ببينند، خيلي هم افتخار مي كنيم و هورا مي كشيم، هر روز بيشتر از ديروز. آخرين افتخاري هم كه برايش سوت كشيديم اين بود: خانم ثريا پرليكا رئيس اتحاديه سراسري زنان افغانستان، خواستار اعطاي تابعيت افغاني به خانم شيرين عبادي حقوق دان ايراني شده است. پرليكا با ارسال نامه اي به حامد كرزاي، عبادي را از افرادي خوانده است كه با وجود مليت و زادگاه مشخص، متعلق به تمام جهان و جهانيان است!! رئيس اتحاديه سراسري زنان افغانستان، از رييس دولت انتقالي اين كشور خواسته است تا به منظور نشان دادن آرمان هاي صلح طلبانه افغانها به جهانيان، به شيرين شيرينا تابعيت افغاني داده شود و از او به عنوان ميهمان در لويه جرگه دعوت شود... سوت.□ نوشته شده در ساعت 1:39 PM توسط marde namarii
●
يادتان هست پارسال يك طرح ضربتي و چكشي يهو اجرا شد؟! اگر يادتان نيست كه هيچي ولي اگر هست، اين يكي را هم به ياد بسپاريد؛ مديركل كميته امداد لرستان گفت: «متاسفانه به دليل ديدگاه بسيار پائين بعضي مسئولين، در سال گذشته نتوانستيم براي كميته امداد اشتغال زايي جذب كنيم». ايشان با به چالش كشيدن مسئولين اشتغال زايي استان گفت: «در طرح ضربتي ايجاد اشتغال در لرستان به يك پيرمرد 70-80 ساله وام اشتغال دادند كه وي با اين وام همسر دوم اختيار نمود، همچنين پزشكان متخصص براي جذب منشي وام گرفتند! از شهرستان اليگودرز 90درصد وام اشتغال به دور ريخته شده و تبديل به شغل نشده است. ما به استانداري گفتيم حاضريم گردن گرو بگذاريم و به ازاي دريافت هر وام يك شغل ايجاد كنيم. اما متاسفانه به كميته امداد اعتباري تخصيص ندادند.□ نوشته شده در ساعت 1:39 PM توسط marde namarii ........................................................................................ Tuesday, November 04, 2003
● يک اسکناس محبوب
اگر مي خواهيد پول دار شويد اين خبر را حتماً بخوانيد: لابد مي دانيد كه بعضي از سايت هاي اينترنتي هستند كه كارشان مثل يك فروشگاه اجناس مختلف است. بعضي از اين فروشگاه ها هم اجناسي را مي فروشند كه به درد مثلا كلكسيونرها مي خورد. يكي از اين سايتها بخش Shopstore سايت ياهو است. جالب اينكه يكي از اجناسي كه جديداً در اين سايت مورد خريد و فروش قرار گرفته اسكناس هاي 200 ريالي يا همان 20 توماني خودمان است. هر عدد اسكناس 20 توماني در اين سايت با قيمت 3 دلار و 95 سنت به فروش مي رسد. حالا تو قيمت هر دلار را در نظر بگير بعد حساب كن ببين اگر من و تو همه اسكناس هاي 20 توماني گوشه و كنار خانه مان را بريزيم روي هم و توي اين سايت آب شان كنيم، با پولش چند تا پروتون مي توانيم بخريم و بزنيم به جاده چالوس! □ نوشته شده در ساعت 9:44 AM توسط marde namarii
● حضور زنان در ورزشگاه ها
از آنجايي كه معضلات اساسي مملكت عزيز ما هر هفته فرق مي كند و مثلا يك هفته سوژه غذا نخوردن چند تا زنداني است، هفته بعد پرونده خبرنگار ايراني الاصل كانادايي، هفته بعدترش تغيير نام چند تا وزارت خانه و غيره و غيره، اين هفته نوبت مي رسد به چالش اساسي كشور يعني عدم ورود بانوان به داخل ورزشگاه ها و تماشاي مسابقات آقايان. در همين رابطه جناب حجه الاسلام مجيد انصاري با اشتباه خواندن اين ممنوعيت در اظهارات مستدل گفته است: مگر بين تعزيه و ورزش چه تفاوتي است كه زن و مرد از قديم كنار هم به تماشاي تعزيه خواني مي نشستند ولي اكنون نمي توانند در ورزشگاه ها چنين كنند؟ ما در جهاني زندگي مي كنيم كه تمام اتفاقات آن به هم پيوسته است، بايد خودمان را وفق بدهيم.» ضمناً يكي ديگر از مسئولين به شدت مردمي هم در توجيه رفع اين ممنوعيت گفته: «حضور زنها در ورزشگاه ها روحيه بازيكنان را دو چندان مي كند ضمن اينكه آنها اهل فحش و ناسزا گفتن و استفاده از كلمات ركيك نيستند»!!! اين يكي را هم داشته باش كه علي پروين (سلطان اسبق) مربي معروف فوتبال هم چنين نظر مي دهد: من خودم زياد راضي نيستم پسرم به استاديوم بيايد حالا بحث حضور خانم ها به كنار! □ نوشته شده در ساعت 9:44 AM توسط marde namarii
● افطاری جرج بوش
اگر چند وقت است كه در كشور روزه سياسي مد شده و اين همه تلفات هم داده، در جاهاي ديگر گويا به جاي اين از افطار سياسي استفاده مي شود. مثلا همين جرج دبليو بوش مچاله، كه چند سالي است در ماه رمضان افطاري مي دهد و معمولا هم بسياري از گروه هاي مسلمان در آمريكا به نشانه اعتراض به سياست هاي خداناپسندانه دولت در اين مراسم پرفيض!! شركت نمي كنند. اما صحبتهاي بوش در اين مراسم خواندني است: «مابه اعتقادات مسلمانان احترام گذاشته و از آن استقبال مي كنيم. آمريكا هرگونه تعصب قومي و مذهبي را محكوم كرده و از اساسي ترين نوع آزادي انسان ها يعني پرستش خدايشان حمايت مي كند...». به گزارش رويتر بزرگترين گروه آزادي خواهان مسلمان آمريكا (CAIR) اقدام كاخ سفيد براي برگزاري ضيافت افطار را تظاهر قلمداد كردند و در مقابل كاخ سفيد دست به تجمع اعتراض آميزي زده و مراسم افطاري را در مقابل اين ساختمان برگزار كردند. □ نوشته شده در ساعت 9:42 AM توسط marde namarii
● اظهار نظر دوستان گرمابه و گلستان
تيكه انداختن كج هاي اينطرفي به كوله هاي اون طرفي چيز عادي و معمولي شده، لااقل در اين چند سال. اما پشت پا زدن هاي اين طرفي ها به خودشان و گل گلي كردن عصمت همديگر، از آن قصه هاي شگفت انگيزناك است. نمونه اش: سعيد حجاريان درباره اعطاي جايزه صلح نوبل به شيرين عبادي اظهار داشت: «شيرين عبادي بسيار بي سواد است و چيزي براي طرح كردن ندارد.» وي كه در يك نشست دوستانه اين افاضات را ترشح مي كرده، افزوده: «خارجي ها مي خواهند براي نظام آلترناتيو بسازند. سكولار بودن، سابقه سكولاريستي، مسلمان بودن و زن بودن دلايل انتخاب شيرين عبادي بوده است.» حجاريان همچنين در يك اظهارنظر ديگر گفته، «آقاي خاتمي مانده است چه كند، ابطحي و رمضان زاده هم بي خود حرف زدند»! در يكي از انيميشن هايي كه چند وقت پيش از تلويزيون پخش شد، شيطان خطاب به يكي از اقوام بني اسرائيل مي گفت: شما نيازي به من نداريد، براي نابودي، خودتان بس! راستی يادم رفت بگويم حجاريان و عبادی همان دو نفری بودند که باهم خدمت فرشاد ابراهيمی رسيدند!! □ نوشته شده در ساعت 9:42 AM توسط marde namarii
● قطع حقوق استاد انگليسی
يادتان هست چند وقت پيش خبري نوشتيم در مورد يكي از اساتيد دانشگاه آكسفورد انگليس كه حاضر نشده بود يك دانشجوي اسرائيلي را به خاطر جنايات رژيم صهيونيستي عليه مردم فلسطين، بپذيرد؟ حالا بشنويد كه اين استاد به مدت دو ماه از دريافت حقوق محروم شد! پروفسور «آندرو ويكلي» استاد آسيب شناسي در ژوئن گذشته در يك ايميل به «اميت دوشاني»، دانشجوي دانشگاه تل آويو اطلاع داد كه با تقاضاي او براي كار در آزمايشگاه خود موافقت نخواهد كرد. وي با اشاره به 3 سال كار اميت دوشاني در ارتش اسرائيل گفته بود: من مطمئنم كه شما به عنوان يك فرد، آدم خوبي هستيد اما من به هيچ عنوان با كسي كه در ارتش اسرائيل خدمت كرده، همكاري نمي كنم و او را نمي پذيرم. بزرگترين اتحاديه استادان دانشگاه در انگليس در ماه مه در كنفرانس سالانه خود با اكثريت آرا عليه تحريم دانشگاهي اسرائيلي ها رأي داد. □ نوشته شده در ساعت 9:40 AM توسط marde namarii ........................................................................................ Friday, October 31, 2003
●
عطاءا... مهاجراني به سمت مشاور فرهنگي ماهاتيرمحمد نخست وزير مالزي منصوب شد! شاخ درآورديد؟ نه؟! پس ادامه اش را بخوانيد كه آقاي ماهاتيرمحمدخان در آستانه بازنشستگي هوس كرده كه درنيويورك يك NGO تأسيس كند و به فعاليت هاي فرهنگي و ديني درچارچوب آن بپردازد كه دراين تشكيلات، مهاجراني به عنوان مشاور فرهنگي فعاليت مي كند. ماهاتير محمد و مالزي و NGO و نيويورك و عطاءا... مهاجراني را بگذاريد كنارهم ببينيد چطور مي توانيد يك سيم از بين آنها رد كنيد؟ بعضي ها مي گويند نوستراداموس سالها پيش پيشگويي كرده بود كه روزگاري درمالزي يكي از انواع شير كمياب خواهدشد، اگر غلط نكنم تا چندوقت ديگر اين پيشگويي به حقيقت مي پيوندد و مالزيايي ها صاحب يك عالمه قرائت مختلف و جورواجور مي شوند. به هرحال اينقدر ما توي اين صفحهNGO NGO كرديم كه تب ماجرا تا آن طرف مرزها هم سوت شد و پركشيد. البته به تصور يك بنده خدايي، حروف كامل اين NGO با آن NGO اي كه مال بروبچه هاي مملكت خودمان است، احتمالا تفاوت دارد. يعني كلمات كامل شده NGO آقا ماهاتير ممكن است يك چيزي باشد تو مايه هاي KGB. □ نوشته شده در ساعت 11:32 AM توسط marde namarii
●
چندوقت پيش به ابتكار بروبچه هاي كاريكاتوريست سايت ايران كارتون irancartoon.com مسابقه اينترنتي تحت عنوان «فلسطيني خانه ندارد» برگزارشد كه با استقبال غيرمنتظره كاريكاتوريست هاي 34 كشور دنيا روبرو شد. در اوج اين استقبال ناگهان يك ايميل ازطرف يك صهيونيست جزخورده براي سايت ايران كارتون ارسال مي شود. با اين موضوع كه «اگر عاشق فلسطيني ها هستيد براتون جنازه شون را كادوشده مي فرستيم تا بعد بمب هامون روهم داشته باشيد.» و از فرداي آن روز انواع و اقسام ويروس هاي خطري اينترنتي ازطرف اين اسراييلي مارمولك خور به سمت اين سايت روانه مي شود و دم و دستگاه سايت را حسابي به هم مي زند. اما نكته جالب، پاسخ قشنگ و ضدحالي است كه بچه هاي ايران كارتون روي سايت گذاشته اند:
1- جواب ابلهان خاموشي است و همين باعث شده تا ازشدت عضب بتركند 2- مسابقه اينترنتي فلسطيني خانه ندارد را دوباره برگزارمي كنيم. 3- اين ويندوز و برنامه هايمان هم اگر شده 1000 بار فرمت كرده و دوباره نصب كنيم، مي كنيم. 4- به كوري چشم دشمنان اسلام و مسلمين اگر قبلا هفته اي يكبار صفحات ايران كارتون را به روز مي كرديم حالا هرروز اين كار را انجام مي دهيم. 5- به موقع اش هم نشان مي دهيم جواب بمب و ويروس چيست... بمب هاي ما فعلا بي صداست! □ نوشته شده در ساعت 11:31 AM توسط marde namarii
●
«1- براي مردان بخصوص كارمندان، كت و شلوار با بكار بردن كروات مي بايست اجباري شود. 2- رنگ سياه را از مدارس و محيط هاي آموزشي بردارند چون يكي از دلايل افسردگي استفاده از اين فعل مكروه است. 3- در حال حاضر با بسياري از جوان ها كه صحبت كرده ام، اغلب آنها به دليل انجام ندادن مراسم نماز جماعت يا فرائض ديني نتوانسته اند وارد دانشگاه شوند با توجه به اينكه مراحل مقدماتي را با نمراتي بسيار بالا قبول شده بودند و به خاطر اين تبعيض به سوي اعتياد و حتي خودكشي روي آورده بودند، اين تبعيضات بايد برداشته شود. 4- لباس پوشيدن و انتخاب رنگ هاي شاد براي محصلين و ساير افراد جامعه با رعايت شئونات انساني آزاد گردد. اگر اجباراً رنگ تيره را كسي كه هاله نوراني سفيد دارد بپوشد، خود به خود پس از مدتي حالت روحي و رواني وي تغيير مي كند و به ديوانگان جامعه اضافه مي گردد. 5- دختران و پسران مجاز باشند در مراكز تفريحي و پارك ها قبل از ازدواج يكديگر را ببينند تا شناخت كافي نسبت به هم بدست آورند. 6- تبعيضات اختلاف اجتماعي، سياسي، ديني و فرهنگي غير از كمك هاي مالي بايد در بين افراد جامعه به خصوص خانواده هاي درگير باجنگ برداشته شود و ...» ، سخنان سوپر حكيمانه اي كه خوانديد قسمتي از سرمقاله يكي از ماهنامه هاي مملكت عزيز خودمان است كه به قلم صاحب امتياز و سردبير اين نشريه نوشته شده است. تازه بعضي از موارد ژوگولوي ديگرش را من خجالت كشيدم بنويسم. كاش مطبوعات ما آزادي داشتند اي خدا!! □ نوشته شده در ساعت 11:30 AM توسط marde namarii
●
دكتراي موسيقي داشته باشي، يكي از سنتوريست هاي مطرح كشور باشي، مقام سوم جشنواره ولز انگلستان را كسب كني اما همين كه از انگليس برگشتي ايران، ببيني دفتر كارت را پلمپ كرده اند و بعدترش هم ببيني 70 ضربه شلاق تعزيري در زندان عادل آباد شيراز برايت بريده اند و نهايتاً هم مقرر كرده اند هر 3 ماه يك بار به يكي از مراكز روان درماني مراجعه كني و نتيجه را به دايره اجراي احكام مجتمع قضايي ارائه نمايي، همه و همه ماجراهايي ست كه يكي از تك نوازهاي كشورمان با آن دست و پنجه نرم مي كند. جالب اينجاست كه شاكي اين بابا، مديركل فرهنگ و ارشاد اسلامي استان فارس است. اينجاست كه در ذهن آدم اين سؤال وول مي خورد كه مگر همينها نبودند كه از مجازات هاي فيزيكي قاچاقچي ها و مجرم ها چندش شان مي شد و مي گفتند بايد حذف شود؟ حالا چه جوري... نكته جالب تر تر قصه اين است كه همين جناب مديركل، 20 روز قبل از پلمپ كردن دفتر كار آن بنده خدا، در يك نامه خوش خط و خال، وي را فرهيخته اي گرامي خطاب كرده و تولدش را تبريك گفته و استمرار حضورش را در باغ احساس و انديشه و فرهنگ خواهان شده است! گفته مي شود يكي از دلايل اصلي همه اين ماجراها، نپذيرفتن درخواست ساخت آهنگي در مورد مظلوميت هاشم آغاجاري از طرف اين موسيقيدان بوده است. □ نوشته شده در ساعت 11:29 AM توسط marde namarii
●
اين هم عكس محمد طلايي قهرمان جهان و كاپيتان تيم ملي كشتي آزاد ايران كه در كنار ساختمان كنسولگري آمريكا در يكي از خيابان هاي شهر آنكارا دراز كشيده و به خواب رفته است. البته شايد بعضي ها بگويند اين عكس كه جديد نيست عمو، اما خب من تازه آن را ديدم و گفتم شايد بعضي از شماها نديده باشيد. عابراني كه در بعد از ظهر هشتمين روز سپتامبر در حال گذر از ساختمان كنسولگري آمريكا بودند اين صحنه عجيب را مشاهده كردند. يك جوان كه پيراهن تيم ملي ايران را به تن داشت! اين موضوع كنجكاوي عابران و كساني كه براي دريافت ويزا به اين مكان مراجعه كرده بودند را به خود جلب مي كرد. يكي از دوستان محمد طلايي مي گويد:«آنها مي پرسيدند كه طلايي مي خواهد پناهنده شود؟! ديگري كه دست و پا شكسته انگليسي صحبت مي كرد مي گفت آمريكا در اين جور مواقع راحت ويزا مي دهد! اما اصل ماجرا مسافرت بچه ها براي شركت در مسابقات نيويورك بود. بعضي از بچه ها در پياده رو نشسته بودند و تعدادي از آنها هم در رستوران نزديك كنسولگري غذا مي خوردند. نمي دانم چه بگويم. آخر و عاقبت ما كشتي گيرها همين است. من نبايد پاسخگوي چنين اتفاقي باشم. از شدت گردن درد نمي توانستم بايستم، نمي توانستم بخوابم، از پزشك تيم بپرسيد. حال و وضع بدي داشتيم!»□ نوشته شده در ساعت 11:26 AM توسط marde namarii ........................................................................................ Monday, May 05, 2003
● اينجا امنيت را مي دزدند!
هميشه ماجرا خيلي راحت شروع مي شود و خيلي راحت هم مسؤولين از كنارش رد مي شوند، اما تحمل ها كه تمام مي شود و به اعتراض دهان مي گشايند، همه به جنب و جوش مي افتند كه قضيه را فيصله دهند، اين بار هم همين طور و بالاخره براي راضي كردن بچه ها، معاوني استعفاي خود را تقديم مي كند...
پرده اول: همدان، خوابگاه دانشجويي معصوميه سال 1380 نيمه شب صداي جيغ و فرياد از يكي از اتاق ها بلند مي شود، همه بچه ها شتابان به سمت آن اتاق مي دوند، يكي از دانشجوها با نفسي كه به زحمت بالا مي آيد جملاتي را بريده بريده ادا مي كند، او مردي را ديده كه صورت اش را به پنجره چسبانده و از داخل حياط خوابگاه اتاق را مي نگرد... هرچند شب يك بار اين حادثه تكرار مي شود، گزارش براي مسؤولين امور خوابگاه ها ارسال مي گردد اما ظاهراً اتفاق مهمي نيست و قضيه هم چنان ادامه مي يابد. پرده دوم: خوابگاه دانشجويي زينب، زمستان 1381 دفتر خوابگاه شلوغ است، دخترها با ترس و وحشت از مزاحمت هاي شخصي گله مي كنند كه شب ها با سنگ به پنجره اتاق مي زند و با زشت ترين و غيراخلاقي ترين شكل ممكن بچه ها را مورد خطاب قرار مي دهد. قضيه گزارش مي شود اما انگار وقايعي از اين دست جز براي دانشجويان ساكن خوابگاه براي هيچ شخص ديگري از جمله مسئولين اهميتي ندارد. پرده سوم: خوابگاه دانشجويي فاطميه اوايل فروردين 1382 بچه هايي كه در طبقه اول زندگي مي كنند هفته هاست كه از مزاحمت و سلب آسايش شخصي از طريق پنجره، به دفتر خوابگاه شكايت مي كنند و اعلام مي كنند اين مزاحمت ها اخيراً به اوج خود رسيده و الفاظ زشت و ركيك اين فرد كه ظاهراً از سلامت روحي و رواني هم برخوردار نيست در نيمه شب امنيت خوابگاه را تهديد مي كند. بنا به درخواست دانشجويان پليس 110 چند شب براي دستگير كردن فرديا افرادمذكورمي آيند ولي خبري از مزاحمان نيست. پرده چهارم: خوابگاه فاطميه 26 فروردين 1382 حدود ساعت 1 نيمه شب تمام بچه هاي بلوك 1 با صداي فرياد نعره مانندي از خواب مي پرند و به طبقه پايين هجوم مي آورند، دو تا از بچه ها دو مرد را ديده اند كه در حياط خوابگاه با سر و صورتي كه با پارچه بسته شده به طرف در اصلي مي آيند. در همين حال كه بچه ها همه پايين جمع شده اند كسي به شيشه مي كوبد، تعدادي دسته جمعي به سمت در مي روند و مردي نيمه عريان را مي بينند ايستاده در آستانه در... پليس، ستاد امر به معروف و نهي از منكر، مسئول شب خوابگاه ها بعد از لحظاتي مي رسند ولي وقتي كه مزاحمين فرار كرده اند... مي گفتند آنها از حصار خوابگاه به داخل پريدند... پرده پنجم: خوابگاه دانشجويي زينب، 29 فروردين 1382 ساعت 6 عصر، غريبه اي از پله هاي خوابگاه بالا مي رود، لباس بلند مانتو مانندي به تن و سري پيچيده در روسري، ناظمه خوابگاه مشكوك مي شود و صدايش مي زند، فرياد و غوغا و داد و هياهو... مردي با لباس زنانه وارد خوابگاه شده است و ادعا مي كند دنبال منزل عمويش اشتباهي آمده!! پرده ششم: 30 فروردين ترس و وحشت در تمام خوابگاه ها حاكم است، بچه ها به شدت احساس ناامني مي كنند، هر دري كه زده مي شود قلب بچه هاي اتاق فرو مي ريزد، هر صدايي كه نيمه شب مي آيد همه از خواب مي پرند، در اتاق ها از داخل قفل است اما هم چنان قلب ها به شدت مي تپد، هيچ اقدام امنيتي جدي از جانب مسؤولين در محوطه خوابگاه صورت نگرفته است، مسؤول امور خوابگاه هاي دانشگاه قضيه را گردن دانشجويان مي اندازد و آن ها را به چراغ سبز دادن و جلب كردن مزاحمين متهم مي كند و براي مقابله به دخترها پيشنهاد ريختن آب جوش از پنجره و آموزش ورزش هاي رزمي را توصيه مي نمايد! پليس گهگاهي دور ميدان امام زاده گشت مي زند اما باز هم مزاحمين از تاريكي شب و نبودن نگهبان استفاده مي كنند و امشب هم با همان شكل فجيع نيمه عريان در پشت در اصلي راهرو ظاهر مي شوند.
پرده هفتم ساعت 11 شب، دانشجويان ساكن خوابگاه از فرط نا امني و هراس از جدي تر شدن قضيه در خوابگاه تحصن كرده اند و در حالي كه شعارهايي از قبيل »حيثيت، امنيت، حمايت« »دانشجو! بسيجي! ما امنيت نداريم«، »هيهات من الذله« خواستار حضور دكتر غلامي رئيس دانشگاه در خوابگاه هستند، ساعت 2 نيمه شب است و از مسؤولين دانشگاه خبري نيست، قرار مي شود تحصن فردا به دانشكده كشيده شود. پرده هشتم: دانشكده كشاورزي دانشگاه بوعلي سينا، ساعت 8 راهروي دانشكده مملو از جمعيت است، كلاس ها تعطيل مي شود، رئيس دانشكده راهي به جز خبردادن به رئيس دانشگاه و حضورشان در دانشكده نمي بيند، ساعت حدود 9، دكتر غلامي و معاون دانشجويي دانشگاه بالاخره مي آيند. رئيس دانشگاه اعلام مي كند كه از نبود نگهبان در خوابگاه بي اطلاع بوده و نيز از كلية اتفاقات اخير هيچ گزارشي به ايشان نرسيده است! و مي گويد اين حرف هاي جديدي نيست و براي خوابگاه هاي خيلي از دانشگاه هاي كشور چنين بحث هايي بوده است. رئيس دانشگاه صورت مسأله را اساساً شايعه عنوان مي كند و مي گويد: نيروي انتظامي با خوابگاه ها هم چون اماكن مسكوني ديگر برخورد مي كند و نمي توان تفاوتي قائل شد. قول مي دهد از همين امشب نگهبان و نرده هاي محافظ براي خوابگاه ها در نظر گرفته شود. يكي از بچه ها به كنار دستي اش مي گويد: نگفتم فقط اين روش جواب مي ده! شب آن روز ديگر اتاق نگهباني خالي نيست.
پرده نهم: 1 ارديبهشت 1382 اوائل صبح است. دانشجويان با تجمع در جلوي درب ورودي ساختمان اداري خواستار استعفاي مسؤول اداره امور خوابگاه هاي اين دانشگاه شدند. بچه ها فرياد مي زنند: مسؤول بي كفايت استعفا استفا... ديگر صحبت هاي آرام بخش! مسؤولين فايده اي ندارد. آقاي دمقي مدير كل امور دانشجويي دانشگاه بوعلي سينا از پاسخ دادن به خبرنگار ايسنا طفره مي رود. دكتر شريفيان معاونت دانشجويي دانشگاه با حضور در جمع مي گويد: ما از موضع گيري و صحبت هاي شما كاملاً راضي هستيم و اين مسأله چيزي نيست كه به آن توجه نكرده باشيم. ما در اين زمينه با نيروي انتظامي مكاتباتي داشتيم. كيهان شكوه مسؤول اداره امور خوابگاه هاي دانشگاه استعفا مي دهد و دكتر شريفيان در حضور جمع معترض استعفانامه را امضاء مي كند... پرده دهم: دفتر هفته نامه تلفن را بر مي دارم و شماره مي گيرم. خانمي گوشي را بر مي دارد. - الو... خوابگاه فاطميه؟ - بله... بفرماييد. - سلام، از هگمتانه تماس مي گيرم، شنيدم چند روز اخير مزاحمت هايي براي دانشجويان در خوابگاه پيش آمده؟... (و اصل ماجرا را از ايشان جويا مي شوم.) (خانم محترم پس از كلي سؤال و پرسش در مورد اين كه كي هستم و از كجا تماس گرفتم و براي چه مي پرسم گفت: چيزي نبوده، مشكلي بود كه رفع شد و گوشي را مي گذارد.) گوشي را قطع مي كنم و شماره ديگري مي گيرم، پس از لحظاتي آقايي گوشي را بر مي دارد. - الو... پليس 110، سلام... (جريان را برايش مي گويم و اصل ماجرا را از ايشان جويا مي شوم.) پليس: به نظر من اگر چنين موردي وجود داشته باشد مشكل از خود دانشجويان است و مقصر خودشانند. تعدادي مزاحمت ايجاد مي كنند، دانشجوها بي اهميتند و اين باعث مي شود كه مزاحمان گستاخ شوند. مي پرسم: شنيدم شخصي در خوابگاه زينب دستگير شده است، صحت دارد؟ پليس: اگر كسي مزاحم شده باشد حتماً دستگير شده است. من: بالاخره شما در اين زمينه چه اقداماتي انجام داديد؟ پليس: به هرحال اگر چنين مواردي باشد مأمورين لباس شخصي ما در آن جا حضور دارند. (از مأمور خداحافظي مي كنم.) تلفن را زمين نمي گذارم و بازهم شماره مي گيرم: - الو... روابط عمومي نيروي انتظامي... سلام سرهنگ زينعلي تشريف دارند... (مسئول روابط عمومي نيروي انتظامي را در پشت تلفن مي يابم و جريان را از ايشان جويا مي شوم. در حين صحبت هايم از وي مي پرسم خوابگاه فاطميه هم نگهبان ندارد، اين به عهده كيست؟) مي گويد: مزاحمي را در يكي از خوابگاه ها دستگير كرده اند و ضمن يادآوري اين كه امنيت داخلي خوابگاه هاي دولتي به عهده مسؤولين دانشگاه است، مسؤوليت پاسخ گويي اين مورد را به رئيس پليس همدان ارجاع مي دهد. شماره فاكسي به من مي دهد و مي گويد سؤال هايتان را به صورت كتبي بنويسيد تا به صورت كتبي پاسخ دهيم. سؤال هايم را مي نويسم و فاكس مي كنم. دقايقي بعد تلفن روزنامه زنگ مي خورد و سرهنگ زينعلي در پاسخ به سؤالات گذشته ام مي گويد: با خوابگاه فاطميه تماس گرفتيم، گفتند آقاي حسيني نگهبان خوابگاه است و اين چند روزه مورد خاصي در خوابگاه اتفاق نيفتاده است! از ايشان تشكر مي كنم و منتظر جواب سؤال هاي كتبي مي شوم. در غياب من، سرگرد فاميلي (كه البته نمي دانم چه سمتي دارند) با روزنامه تماس مي گيرند و به جاي جواب سؤال هاي كتبي اظهار مي دارند كه قضيه اين طور كه شما بيان كرديد نبوده و فقط در يكي از خوابگاه ها فردي از نرده ها بالا رفته كه با حضور مأموران از محل فرار مي كند. در ارتباط با تحصن هم مي گويد: با مسؤولين دانشگاه تماس گرفتيم به ما گفتند تحصني صورت نگرفته است. پرده آخر: حالا ديگر بازار شايعه داغ شده است! داستان سازي از چيزي كه اصلاً اتفاق نيفتاده و تحريف آن چه واقعاً رخ داده، تهمت هايي كه ساده به ميان مي آيد و چه سنگين بغض دخترهاي معصوم دور از خانواده را مي شكند. شايد بهتر بود مسؤولين دانشگاه زودتر از اين ها اقدام كرده بودند و سلب امنيت خوابگاه ها را جدي مي گرفتند تا دانشجويان براي دفاع از حيثيت شان كلاس هاي آن روز دانشكده را تعطيل نمي كردند و كار به اين جا نمي كشيد. هنوز نمي دانم امنيت خوابگاه ها را از چه كسي بايد طلب كنم... □ نوشته شده در ساعت 10:08 AM توسط marde namarii ........................................................................................ Wednesday, November 27, 2002
● شکایت ملانصرالدین علیه عباس عبدی
طبق تازه ترین گزارش منتشر شده بر روی یکی از سایتهای اونترنتی، به دنبال دستگیری عباس عبدی در پی پروژه نظرسنجی!! جناب ملانصرالدین خان معروف با ارسال شکوه نامه ای به دفتر روزنامه صبح فردا و حیات خلوت، شکایت رسمی خود را نسبت به اظهارات چندی پیش جناب آقای عباس عبدی – عضو شورای مرکزی یکی از احزاب – که در گفتگو با یکی از روزنامه های صبح تهران این گونه بیان کرده بود که "من مثل خر ملانصرالدین هستم" رسما اعلام کرد. این سایت اونترنتی در ادامه می افزاید ملانصرالدین در شکایت نامه خود ضمن رد هرگونه شباهتی بین خر خود و این عالیجناب همه رنگ پوش آورده است: اولا خر من از همان کره گی یک صاحاب بیشتر نداشت و دم به دم به این و اون سواری نمی داد، دوما خر من امروز اگر کار خوبی بکنی و خودش هم دوزاری اش بیفتد که کار خیلی بدی انجام نداده، فردا عرعرش به هوا نمی رود که کی بود کی بود من نبودم و غلط کردم از دیوار مردم رفتم بالا و سوما خر من هم نر است و هم دم دارد! و آخرا خر من با تمام خر بودنش آن قدر می فهمد که کار خر فقط و فقط خریت کردن است و جای خر فقط و فقط در طویله! پس در کار ما آدمها دخالت نمی کند و جای ما آدمها را هم با حضورش به گند نمی کشد و خلاصه به هزار دلیل نامربوط و مربوط، خر بنده هیچ گونه شباهتی به این جناب ندارد و قس علی هذا! هم چنین ملا در پایان شکایت نامه خود اضافه کرده: "چند صباحی است که بعضی کلاس دومیها هرجا که کم می آوردند و می روند زیر فشار و زیر سئوال، از "خرهای" مظلوم مایه می گذارند و خودشان را فرت می چسبانند به این حیوانات (که البته در مواردی خطرناک است!) و ادعای شیر خرخوری و غیره و غیره می کنند و به قول معروف در خانه گم می کنند و در کوچه می جویند، وقتی می پرسی چرا؟ می گویند چون خانه تاریک است و کوچه روشن! حالا خر بیچاره من هم از وقتی آن تیکه روزنامه قدیمی را قبل از خوردن خوانده، عجیب تحت تاثیر هم مثل خودش قرار گرفته و دوست دارد برود این طرف و آن طرف و مثل فلانی سخنرانی کند و تئوری بپردازد و دیگر بار نمی برد!" این سایت اون ترنتی در ذیل این گزارش می افزاید به علت در بازداشت بودن عباس عبدی و احتمالا عدم دسترسی ایشان به اونترنت هنوز پاسخ دندان شکن یا عکل العمل مظلومانه خاصی از سوی آقای فلانی یا بقایای روزنامه های مربوطه مشاهده نشده است. این سایت خیلی اون ترنتی بعد از افشای این خبر، چند روزی می شود که دیگر توسط هیچ موتور جستجوگری قابل رویت نیست. به احتمال خیلی زیاد این "تو بمیری" از "اون تو بمیری"ها نبوده است!! □ نوشته شده در ساعت 3:25 AM توسط marde namarii
● لطفاً از شريعتي مايه نگذاريد!
¤ هميشه قوي ترين، مؤمنانه ترين و متعصبانه ترين دفاع را از «روحانيت راستين و مترقي»، از جامعه علمي درست و اصيل كرده ام و دراينجا حتي به خود شما هم گفته ام كه دفاع، نگاهباني و جانبداري از اين جامعه علمي، نه تنها وظيفه هر مسلمان مؤمن است بلكه از آنجا كه آخرين و تنها سنگري است كه در برابر هجوم استعمار فرهنگي غرب، ايستادگي مي كند، وظيفه هر روشنفكر مسئول است ولو معتقد به مذهب هم نباشد.(1) ¤ من به عنوان كسي كه رشته كارش تاريخ و مسائل اجتماعي است، ادعا مي كنم كه در تمام اين دو قرن گذشته، در زير هيچ قرارداد استعماري، امضاي يك آخوند نجف رفته نيست، درحالي كه در زيرهمه اين قراردادهاي استعماري، امضاي آقاي دكتر و آقاي مهندس فرنگ رفته هست، باعث خجالت بنده و سركار!(2) ¤ پيشاپيش هر نهضت مترقي ضداستعماري، همواره و بدون استثناء قيافه يك يا چند عالم راستين اسلامي و بخصوص شيعي وجود دارد.(3) ¤ بزرگترين پايگاهي كه مي تواند توده ما را آگاه كند و اسلام راستين را ارائه دهد،... همين پايگاه طلبه وحوزه و حجره هاي تنگ و تاريكي است كه از درون آنها سيدجمال الدين ها بيرون آمده است و بيرون مي آيد.(4) ¤ و براي خراب كردن يك حقيقت، خوب به آن حمله نكنيد، بد، از آن دفاع كنيد!(5) ¤ ¤ ¤ ¤ حاشا كه من بخواهم شريعتي ستم ستيز را متهم به خشونت گرايي كنم، لكن ازعواقب ناخواسته گفتار و كردار نبايد غافل بود. دموكراسي را به هيچ بهانه يي نبايد تضعيف كرد.(6) ¤ يكي از مهمترين اهداف شريعتي ايدئولوژيك كردن دين و جامعه بود. ايدئولوژيك كردن دين ستاندن جاودانگي و درياصفتي و رازمندي و پرتواني و توانگري دين است، و بدل كردن آن است به حوضچه يي كم عمق، كم عمر، كم مايه و دون پايه.(7) ¤ مرحوم شريعتي دوكار كرد، يكي اين كه دموكراسي را تحقير كرد و ديگري اينكه با ايدئولوژيك كردن دين به پايدار ساختن ايدئولوژي پرداخت.(8) ¤ طرح ايدئولوژيك مكتب، امتحان خود را پس داده است حفظ آن با صورتي ديگر، نه مفيد است و نه ممكن. شريعتي را بايد نقد كرد و انديشه وي را از فيلتر گذراند تا به صورت بهداشتي(!) دراختيار نسل آينده كشور قرارگيرد.(9) ¤ دموكراسي موردنظر شريعتي دموكراسي مدرن است نه پست مدرن(!) شريعتي با اينكه مدرنيته را نقد مي كند، پست مدرن نيست، بلكه خواهان استعلاي مدرنيته است(!!)(10) ¤ دموكراسي متعهد دكتر شريعتي، منحصر به معصوم بود(!) اگر هم حتي بپذيريم كه دكتر نظام دموكراسي را به زمان حال هم تسري مي داد، باتوجه به اينكه در چارچوب تفكر او، ايدئولوژي انقلاب، امري انحصاري نيست، به نوعي پلوراليزم ايدئولوژيك قايل بود(!!)(11) ¤ ¤ ¤ 1-از شما چه پنهان كه انگيزه ازاين شاهد آوردن ها چيزي نيست جز دلسوزي براي حريم يك متفكر كه آثارش- متأسفانه- به اسيري دست پست هواداراني رفته است كه با بد دفاع كردن از او، او را از داشتن مخالف- و بلكه دشمن!- بي نياز كرده اند. آري! كساني كه محكمات انديشه شريعتي را نفي مي كنند تنها لاف طرفداري از او را مي زنند. واين البته رسالت سنگين دانشجويان است كه اولاً شريعتي را خوب بشناسند و ثانياً روشنفكر نمايان مخالف شريعت را با او يكي نگيرند چه، توسط شبه دموكرات ها به اسيري سراب خواهند رفت. 2-اينكه ممكن است قاضي پرونده آغاجري اشتباه كرده باشد يك چيز است و اينكه برخي بخواهند به بهانه اين اشتباه،مخالفان آغاجري را به خوارج متهم كنند، يك چيز ديگر. ازطرفي اكثريت قريب به اتفاق مخالفان نظريات منسوخ شده جناب دكتر، اين حكم را نه تنها قبول ندارند بلكه آن را براي مطرح شدن يك حلقه از يك زنجيره عناد، كافي مي شمرند... و اما از اين حرف ها گذشته ردپاي خوارج را در كجا بايد جست وجو كرد؟! 3- براي شناخت خوارج زمان حال مراجعه به آثار دكتر شريعتي هم فال است هم تماشا. زيرا برخي علي الظاهر او را چنان مي ستايند كه گويي فصل الخطاب اين دعاوي تنها اوست. نه! ما اعتراضي نداريم اما انتظار داريم شما در اين ستايش، دو عنصر را فراموش نكرده باشيد يكي شناخت! و ديگري صداقت!! 4-مهمترين دليل بلاهت خوارج از نظر دكتر شريعتي و در كتاب گهربار علي و در ساير آثار ايشان، اين بود كه آنها ديانت داشتند اما عاري از ولايت! به عبارت بهتر خوارج، خواهان قرائتي غير از «قرائت ابوتراب» از دين بودند و اين يعني اينكه معتقدان به پلوراليزم خوارج زمان حال مي باشند!! 5- و اما بايد گفت گلي به جمال خوارج زمان مولا، چرا كه آنها اولا يك ديانت ظاهري داشتند اما اينها زحمت همين خر مقدس بازي ها را هم به خود نمي دهند و ثانيا آنها در نامردي خود مرد بودند اينها اما تنها پز خروج مي دهند!! 6- شريعتي تحجر را مي كوبيد، خوارج زمان حال دين را! و مگر نه اينكه دين در نظر آقاي آغاجري نه تنها افيون توده ها كه افيون حكومت ها نيز هست. شريعتي اما عشقش به شيعه بود و اجتهاد، و اين حضرات اما قبله شان جاي ديگري است. آري! اينها اگر آن زمان هم بودند او را برنمي تافتند چرا كه او از دين خيلي استفاده ابزاري!! كرده است: «سر بر در خانه فاطمه مي گذارم و غم قرن ها را زار مي گريم!» 7- شريعتي روح مجروحي دارد از دست مخاطبيني كه او را نشناخته ستايش و يا دشمني مي كنند. او را مخاطبيني رواست كه خوب بشناسندش.آري! او درد دين داشت. اينها ولي درد، تنها چيزي است كه ندارند چرا كه اربابان شان دل پردردي دارند از دين و اين است دردشان؛ درد بي ديني!! 8- خوارج زمان به اسم شريعتي مي خواهند رسم شريعتي را قرباني كنند. غافل از اينكه سنگر گرفتن پشت يك آدم يك لاقبا!- به قول خودش- براي محو دم خروس، مسخره است! آري! او نقد مي كرد به قصد اصلاح، شما مي كوبيد به نيت تخريب. او تمام مرادش عدل بود اينان اما تنها آزادي را مي طلبند. در دموكراسي متعهد شريعتي اين كميت است كه قرباني كيفيت خواهد شد. 9- نه! به اسم حفظ محمد نمي توان تن به حذف علي داد. قرائت ابوموسي ها تنها به درد عمروعاص هايي مي خورد كه چندي است دنبال هيزم مي گردند، غافل از آنكه ابوموسي تنها يك رأي دارد و... ملتي، خانه كرده است امروز، پشت سر رأي علي! ¤ ¤ ¤ راستي! تا فراموش نكرده ام بگويم كه ما خودمان هم دانشجوي اين مملكتيم، برخي رفقا اما شريعتي و حتي آغاجري را بهانه كرده اند براي لفت و ليس!! آنها كه همانند اكبر گنجي، شريعتي را يك فاشيست!!(12) مي دانند، مبادا فردا به اسم دفاع از او پاي شريعتي مظلوم را به ميان بكشند چه، دكتر آه مي كشد از دست همراهان گمراه!! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 5و4 و3 و 2 و1- از نوشته هاي دكتر شريعتي در كتاب علي. 8و 7و 6-دكتر سروش- شريعتي در آئينه خاطرات 9- سعيد حجاريان- همان. 11 و 10-هاشم آغاجري- همان 12-همان حسين قدياني □ نوشته شده در ساعت 2:36 AM توسط marde namarii ........................................................................................ Sunday, November 17, 2002
● متن کامل سخنان آغاجری در همدان
سلام نظرات خود را حتما برایم بنویسید. متن كامل سخنراني آقاي آغاجري در مورخ 29/3/81 تالار معلم همدان، گراميداشت سالروز دكتر شريعتي گرامي ميدارم بيست و پنجمين سالگرد شهادت برادر و دوست و همفكر و هم سخن، دكتر علي شريعتي، او كه هم چون يك شمع سوخت. شمعي كه عالمي را روشن كرد. چه بگويم پرتوي از آن شمع فروزان در وجود شما عزيزان هست او شمع مرده نيست به نسل بعد و نسلهاي بعد روشني ميدهد به رغم همه جفاها و نامهربانيها و نامرديهايي كه در روزها و سالهاي كوتاه عمرش شروع شد و متأسفانه تا به امروز ادامه دارد. امروز من ميبينم توجه و بازگشت دوباره نسل حاضر را به شريعتي و گرايش به آثار شريعتي بر همه مشهود است. چند صباحي كساني ميكوشيدند خورشيد را گل آلود كنند و با انواع و امثال اتهامات نتوانستند خورشيد شريعتي را خاموش كنند اما اينها نه تنها اثري نداشته بلكه توجه به شريعتي روز به روز بيشتر و جديتر ميشود. 25 سال پيش كه او پس از خروج از زندان كوچكتر و ورود به زندان بزرگتري به نام ايران نتوانست بماند و به ناگزير براي ادامه راه، مهاجرت پيشه كرد و به قول خودش در آن وصيتنامه آخري با لطف خداوند بر قاليچه سليماني نشست و پرواز كرد. آن زمان در ايران هنوز انقلابي اتفاق نيفتاده بود و كمتر كسي تصور ميكرد و پيشبيني ميكرد در آيندهاي بسيار كوتاه ايران شاهد تحولي عظيم خواهد بود. تحولي كه شريعتي خود يكي از باغبانان مهم و معماران بزرگ آن بود. بذرهايي كه او در سالها پاشيد خيلي سريع جوانه زد، گل داد و به ثمر نشست. هرچند كه زميني كه اين باغبان در آن گل كاشت و بذر پاشيد متأسفانه زمين چند رگهاي بود كه پس از چند صباحي خر زهرههايي در اين گلستان در گوشه و كنار سربلند كرد و كوشيد تا فضاي زندگي را براي گلها تنگ كند اما حال دوباره شاهديم كه نسيم تازهاي ميوزد و فضاي نو و جديدي براي تنفس گلها فراهم ميشود. موضوع سخن امروز من پروژه پروتستانتيزم اسلامي و دكتر شريعتي است. تقسيم بندي كه خود دكتر شريعتي از مجموعه آثارش كرده به طور كلي آنها را به سه دسته بزرگ تقسيم كرده، دسته اول كويريات، دسته دوم اسلاميات و دسته سوم اجتماعيات. اين تثليثي است كه معرف يك راه و هدف و جهت است. اجتماعيات شريعتي را بدون اسلاميات او نميشود به طور كامل فهميد. كما اين كه اسلاميات و اجتماعيات او را بدون توجه به كويريات نميشود كاملاً حس كرد. شريعتي همه اين سه بعد است و قابل تفكيك به هيچ يك از آن نيست. شريعتي را نميشود محدود در كويريات و نه محدود در اجتماعيات و اسلاميات. اما از آن جا كه به اقتضاي سخن مجبورم در محدوده خاصي سخن بگويم به ناچار ميكوشم تنها در قلمرو اسلاميات سخن بگويم. يكي از مسائلي كه در جامعهشناسي مطرح است و مورد بحث و مناظره است در ميان انديشمندان، فيلسوفان و جامعهشناسان، رابطه ذهن و عين است. رابطه انديشه و فكر با ماديت و واقعيت. رابطه انسان متفكر با مجموعه شرايطي كه بر زندگي اجتماعي او حاكم است. اين رابطه چگونه رابطهاي است. كدام يك بر ديگري تقدم دارد. كدام زيربناست و كدام روبناست. هريك از متفكران بسته به ديدگاه خود و نوع مذهب و نظريه خويش توضيحي در خصوص اين رابطه دادهاند و توضيح معروف و مشهوري كه دكتر شريعتي هم كاملاً به آن توجه ميكند و از آن بحث ميكند يك توضيح كارل ماكس است، فيلسوف و جامعهشناس معروف كه مكتب سياسي ماركسيسم هم به او منصوب است و ديگر جامعهشناس معروف ماكس وبر. اين دو جامعه شناس دو نظريه كاملاً متضاد با يكديگر دارند. ماكس در بخش عمده آثارش و در قسمت اعظم زندگي و فعاليت فكري و سياسياش عبارت بود از اين انديشه كه بنظر او عين، واقعيت، شرايط اقتصادي مقدم است بر انديشه، عشق و فرهنگ. به عبارت سادهتر در تعيين رابطه بين اقتصاد و فرهنگ اصالت و تقدم را به اقتصاد ميگذاشت و بر اين باور بود كه عامل سازنده و موتور محركه جامعه و تاريخ زيربناي اقتصادي است. وقتي اقتصاد دگرگون شود به عنوان علت تأثير ميگذارد ب فرهنگ و فرهنگ را نيز دگرگون ميكند. در عين حالي كه به اين نظريه معتقد بود به فرهنگ توجه بيشتري ميكرد و معتقد بود كه آگاهي و خودآگاهي مردم حرف آخر را در تحولات اجتماعي خواهد زد. از نظر او فقر به تنهايي عامل انقلاب نيست. ممكن است يك جامعهاي كاملاً فقير باشد، ممكن است در يك جامعهاي تضاد طبقاتي و استثمار به وحشتناكترين حد خودش رسيده باشد اما تا زماني كه اين وجود فقر به احساس فقر تبديل نشده باشد و تا زماني كه مردمي كه در اين جامعه زندگي ميكنند به زشتي و غيرانساني بودن فقر آگاهي پيدا نكند و بعد اين آگاهي، آنها را به اعتراض نسبت به وضع موجود نكشاند هيچ گاه صرف وجود فقر عامل قيام و انقلاب در آن جامعه نميشود. به همين دليل دكتر شريعتي در نظريه جامعهشناسي خودش تأكيد بر آگاهي و خودآگاهي دارد و تمام پروژه دكتر شريعتي هم خلاصه ميشود در همين دو كلمه. آگاهي و خودآگاهي. از دوره آزادي در ايران، قرن نوزدهم كه جامعه ما گرفتار نوعي دوگانگي شد، دوگانگي بين جامعهاي كه سنتي و عقبمانده، توسعه نيافته در زمينه پزشكي، علمي، سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي و برخورد با دنياي جديدي كه صاحب علم بود، تكنيك بود، سرمايه بود، اقتصاد بود، ديدگاههاي سياسي نو و پيشرفته بود، يك بحران در ميان انديشمندان، متفكران و نخبگان ايراني به وجود آمد. بحران مدرنيته، بحران گرفتاري در بنبست توسعه نيافتگي. توسعه نيافتگي در تمام زمينهها و بعد اين پرسش مطرح شد كه ما براي بيرون رفتن از اين بن بست و اين عقب ماندگي چه بايد بكنيم. چه بايد كرد كه عنوان يكي از آثار دكتر شريعتي هم هست و البته عنوان رسالههاي بسياري از تاريخ معاصر جهان هست از جمله رساله معروف لنين به نام چه بايد كرد؟ از دوره قاجاريه به بعد هم بسياري از رسالهها و كتابها و آثار متفكران ايراني معطوف به همين پرسش بود كه چه بايد كرد. براي خروج از اين بن بست، براي نجات از اين عقب ماندگي و توسعه نيافتگي، براي خلاص شدن از دست فقر، جهل، نابرابري، استبداد، ديكتاتوري، استعمار، نابرابري طبقاتي، توسعه نيافتگي فرهنگي چه بايد كرد به اين چه بايد كرد پاسخهاي بسيار زياد و متنوعي دادهاند كه به نظر اگر دانشجويي به خصوص در زمينه رشته علوم سياسي جامعه شناسي و تاريخ تصميم بگيرد رسالهاي در اين زمينه بنويسد پاسخهاي داده شده به پرسش چه بايد كرد از سوي متفكران ايران در دو قرن اخير است، يك رساله بسيار عميق جدي و گسترده خواهد بود. از پاسخ كساني مثل ميرزاملكم خان كه در برابر اين كه چه بايد كرد ابتدا آمدند گفتند كمپاني، گفتند راه عبور از بنبستها و معضلات ما اين است كه دعوت كنيم از كمپانيهاي خارجي بيايند در ايران سرمايهگذاري كنند. دواي اصلي دردهاي ايران و ايراني اين است كه كمپانيهاي خارجي بيايند. شايد به همين دليل هم بود كه ميرزاملكم خان وارد قراردادهايي با كمپانيهاي خارجي شد و البته در آن قراردادها هم منافع شخصي مادي خودش را هم فراموش نكرد و حتي گرفتار رشوهخواري هم شد. رشوهخواري مخصوصاً در قراردادهاي خارجي امر تازهاي نيست و اختصاصي به آقازادههاي امروز هم ندارد، شاهزادهها و اميرزادهها نيز رشوه ميگرفتند. از پاسخ اين كه كمپاني ايران بيايد تا پاسخهاي ديگري شبيه به اين كه ما اگر راهآهن در ايران درست كنيم اين موتور خروج از بحران است تا پاسخ مستشارالدوله كه در كتاب يك كلمه حدود صدسال پيش كه اين كتاب خلاصهاش اين بود كه راهحل نجات ايران و ايراني و خروج از بنبست عقب ماندگي و توسعه نيافتگي يك كلمه است و آن هم قانون است، قانون. اگر ما در ايران قانون داشته باشيم و قانون حاكم باشد، همه مسايل و مشكلات ايران حل ميشود اما خب شما ببينيد بعد از صدسال هم امروز باز اصلاحطلبهاي ايراني دارند دم از قانون و حاكميت قانون ميزنند. ولي در طول اين صد سال هنوز قانوني حاكم نشده است. (دست زدن حضار) و اميدواريم كه انشاءا... حاكم شود. اما تأمل در اين كه چرا حاكم نشده است بسيار مهم است و به هرحال شعار مستشارالدوله و حتي شعار خود ميرزاملكمخان در دوره بعد همين بود. كما اين كه ميرزاملكمخان بعد از وزارت و صدارت افتاد و تبديل شد به يك عنصر شديداً مخالف با ناصرالدين شاه دست به انتشار روزنامهاي زد كه نام اين روزنامه قانون بود. راهحلها و پاسخهاي ديگري هم داده شد است كه من نميخواهم اين جا همه آنها را بحث كنم. راهحلهايي مثل مشروطه. اين كه ما نظام مشروطه داشته باشيم. اين كه قوا تفكيك بشود تا حتي راه حلي از قبيل ضرورت وجود يك دولت استبدادي. اين هم يك راه حل بود. يعني بعد از مشروطه به دليل اين كه 15 سال بعد از انقلاب، جامعه ايران در يك دوره هرج و مرج فرو رفت پراكندگي قدرت، ناامني راهزنيهايي كه در شهرها و بيرون شهرها وجود داشت، بالطبع نابسامانيها و مشكلات اجتماعي، اقتصادي فراوان ناشي از اين ناامني عده زيادي از متفكران و نخبگان و روشنفكران ايراني را و حتي روحانيت ايران را به اين نتيجه رساند كه راهحل نجات ايران ظهور يك ديكتاتور است. ديكتاتوري بيايد با زور و قدرت قدرتهاي كوچك محلي و خودكامگان پراكنده در كشور را سركوب بكند، همه قدرت را در دست خودش متمركز بكند و نظم و امنيت در جامعه برقرار كند. نه تنها بخشي از روشنفكران و روحانيان ما اين تز را پذيرفتند و به استقبالش رفتند بلكه توده مردم ما هم از آن استقبال ميكردند. تصور نكنيد كه هميشه ديكتاتوريها فقط با زور و سرنيزه به وجود آمدهاند يا ادامه حكومت دادهاند، در خيلي از دورهها زور به ديوار جهل تكيه كرده است، در بسياري از دورهها استبداد و خودكامگي درختي بوده است كه در زمين بلاهت و جهالت ريشه ميدوانده است و فلسفه اصلي بقاء استبدادها و ديكتاتوريها هم همين مسئله بوده است. لذا خيلي راحت جامعه ايران بعد از پانزده سال از انقلاب مشروطه، ديكتاتوري رضاخاني و به دنبال او استبداد رضاشاهي را پذيرفت. اما در دورههاي بعدي پاسخهاي ديگري داده شد. در عصري كه شريعتي زندگي ميكرد پروژههاي مختلفي از سوي متفكران و نيروهاي سياسي جامعه ما ارائه ميشد، هم راهحلها و فكرهاي سياسي و هم راهحلها و فكرهاي نظامي، در دهه 40 و 50 كه دكتر شريعتي زندگي ميكرد كساني بودند كه معتقد بودند تنها راه مبارزه، تنها راه نجات ايران اين است كه ما دست به اسلحه ببريم و رژيم شاه را سرنگون كنيم. كافيست اين رژيم را از طريق نظامي سرنگون بكنيم تا بعد به دروازههاي آرماني برسيم. راهحلي كه گروههاي چريكي و سازمانهاي مسلح به دنبال آن رفتند. البته اين راه حل نه تنها نتوانست رژيم را سرنگون بكند بلكه حتي از طرف توده مردم نيز با استقبال روبرو نشد. چريكها جوانان بزرگ و ساده و مخلص ايران در گروههاي مختلف چريكي با تمام وجود رفتند به مبارزه با رژيم اما متأسفانه مبارزهاي بود كه از تودهها جدا بود. مردم آن را نميفهميدند گاهي حتي در آن زمان كه چريكها مبارزه ميكردند با رژيم خود مردم عادي ممكن بود يك چريك را در خيابان دستگير بكنند و همكاري بكنند با ساواك و پليس و تحويل آنها بدهند. مشي چريكي جواب نداد. نه تنها جواب نداد در سرنگوني رژيم، بلكه جواب نداد در جمعيت مردم و راه حل سياسي، اين كه ما مردم را دعوت به قيام بكنيم دعوت به شورش بكنيم، ترغيب بكنيم، تهييج بكنيم، شيوههاي مبارزه سياسي تكنيكها و تاكتيكهاي خودش را دارد، اما تجربه نشان داده است تا امروز كه هيچ كدام از اين راهحلها نتوانسته است موانع اساسي توسعه در ايران را رفع كند. دكتر شريعتي يكي از معدود كساني بود كه به پرسش چه بايد كرد هيچ كدام از اين پاسخها را نداد. دكتر شريعتي نه يك چريك بود و معتقد به مبارزه چريكي كه بگويد خانه چريكي تشكيل بدهيم و قيام مسلحانه بكنيم عليه رژيم، نه يك مبارز سياسي به معني حرفهاي كلمه بود كه بخواهد از طريق بيان و قلم مردم را به خيابان بكشد و آنها را در يك مبارزه هيجانآميز احساساتي تحريك بكند عليه رژيم، هيچ كدام، او معتقد به يك طرح و پروژه فرهنگي بود. معتقد بود كه مشكل اساسي كه ما در ايران داريم زيربنا و علتالعلل همه مسايل ما انديشه و فرهنگي است تا زماني كه انديشه و فرهنگ و تفكر جامعه تغيير پيدا نكند، رژيمها بيايند و بروند هيچ مشكل به طور اساسي حل نميشود با وارد كردن صنعت، راهآهن و راهحلهايي از اين قبيل جامعه دچار تحول اساسي نميشود، طرح تغيير و تحول فرهنگي و دكتر شريعتي به عنوان يك روشنفكر وظيفه خودش و همه روشنفكران را عبارت ميديد از كوشش و تلاش براي پيشبرد چنين پروژه. اما از آن جايي كه در جامعه ايران اساسيترين هسته فرهنگ مذهب است اصولاً جامعه ايران و فرهنگ ايراني در تمام دورهها يك فرهنگ مذهبي بوده است چه در دوره قبل از اسلام و چه در دوره بعد از اسلام چه در دوره قبل از صفويه و آن موقعي كه اكثريت ايرانيان هنوز به تشيع نگرويده بودند و چه بعد از آن مركزيترين و اساسيترين هسته در فرهنگ ايران مذهب است. اينجا بود كه دكتر شريعتي به پروژه پروتستانتيزم اسلامي رسيد. با تحليلي كه از جامعه ايراني داشت و با شناختي كه از تجربه پروتستانتيزم مسيحي داشت به اين جمعبندي رسيده بود. پروتستانتيزم مسيحي چه بود؟ عبارت بود از يك نهضت فكري ديني كه در قرن 15 و 16 در اروپا اتفاق افتاد. متفكراني كه اتفاقاً بسياري از آنها حتي خود كالوند و لوتر كه روحاني و كشيش بودند اما كشيشاني بودند كه به كليسا به نهاد روحانيت سنتي مسيحي اعتراض داشتند. نسبت به دُگمها و جزمها و چهارچوبهاي متعددي كه پاپ و روحانيت كليسا حاكم كرده بود بر مردم مسيحي، دست به اعتراض زدند. پاپها از قرن چهارم به بعد با استناد به روايات و متون و با استناد به شوراهاي كليسايي و استناد به قديسه الهي كنستانتين و سنتها و روايتهاي ديني از اين قبيل خود را تبديل كرده بودند به نماينده مسيحيت و كليسا را تبديل كرده بودند به تنها راه رستگاري. ميگفتند خارج از كليسايي كه پاپ در رأس آن هست رستگاري نيست. هركس خارج اين كليسا باشد به بهشت نميرود به جهنم ميرود. در اين كليسا پاپ به عنوان جانشين مسيح و اسقفها و كاردينالها آن چنان نيابتي از سوي خدا و مسيح براي خودشان ايجاد كرده بودند كه حتي بهشت و دوزخ را تقسيم ميكردند و سنت اعترافگيري و بهشت فروشي يك سنت بسيار محكم و جا افتادهاي شده بود. مؤمنان اگر ميخواستند مورد عفو الهي قرار بگيرند بايد ميرفتند پيش روحاني در محضر او اقرار به گناهانشان ميكردند و بعد صدقهاي ميدادند نذري ميكردند پولي ميدادند براي اين كه آنها دعا كنند و از خدا بخواهند كه گناهان اين مؤمن بخشيده شود. كتاب مقدس يعني انجيل و تورات مستقيماً توسط هيچ مؤمن مسيحي قابل فهم شمرده نميشد. يعني حتماً مسيحيان براي فهم كتاب مقدس خودشان نيازمند روحاني بودند. روحانيان هم واسطه بين خلق با خدا بودند و هم واسطه بين مسيحيان با مسيح بودند. نه با خدا بدون روحاني ميشد ارتباط برقرار كرد نه با مسيح بدون روحاني ميشد ارتباط برقرار كرد نه با كتاب مقدس هيچ كدام. گويي كه اين كتاب مقدسي كه به قول قرآن لايمسه الاالمطهرون هيچ كس به اين كتاب نيابد دست بزند و او را لمس كند جز پاكان! گويا كه اين پايان فقط روحانيان هستند و بس، مردم به دو گروه تقسيم ميشدند. روحاني و جسماني. روحاني مطهر و پاك است و جسماني نجس است و ناپاك و اين ناپاكها و نجسها اگر ميخواهند پاك باشند بايد دست روحاني را ببوسند و لمس كنند. اين نظام واسطگي يكي از سنتهاي بسيار جا افتاده در كليسا بود از طرف ديگر اين روحانيت به عنوان اين كه پيرو مسيح است ازدواج در ميان روحانيان را ممنوع كرده بود رسماً روحانيان حق ازدواج نداشتند نه راهب، نه راهبه هيچ كدام بايد تارك دنيا ميشدند. اما در عين حال همين روحانياني كه قانون كليسا آنها را مجبور ميكرد كه تا آخر عمر ازدواج نكنند و مجرد باقي بمانند در پشت پرده آن چنان به فسادهاي جنسي آلوده شده بودند كه گاه كليسا آمارش به خصوص در فسادهايي مثل همجنسبازي از جامعه بالا ميزد. به علاوه نگاه دين سنتي به كار، به طبيعت نگاه تحقيرآميزي بود، نگاه مسيحيت سنتي، نگاهي طبيعت گريز، ضد دنيا ضد كار و مخالف با طبيعت انساني بود. هم چنان كه عقل و علم را هم تحقير ميكرد و آن را در تضاد با كتاب مقدس ميديد. ميگفت پاپ برتر از عقل و علم هست اگر پاپ چيزي گفت و لو اين كه با عقل شما متناقض باشد شما بايد او را به عنوان حجت و به عنوان جانشين پيامبر و مسيح و به عنوان رئيس نهايي سلسله مراتب روحانيت كليسايي قبول بكنيد. اتفاقاً ايمان يعني همين. نبين و نفهم تا ايمان بياوري. آن كس كه ميفهمد نميتواند ايمان بياورد. بر سر در خانه ايمان نوشته شده است كه ابتدا عقلت را كنار بگذار بعد وارد خانه ايمان بشو. عين آكادمي افلاطون يا ارسطو. افلاطون نوشته بود هركس كه هندسه نميداند وارد نشود و بالاي مدرسه افلاطون هم نوشته بود هركس منطق نميداند وارد نشود. بر سر در دين سنتي كاتوليكي نوشته بود هركس عقل دارد وارد نشود. اين جا جاي عاقلان نيست. جاي مؤمنان است. جاي عاشقها است جاي ديوانههاست ميخواهي وارد خانه ايمان بشوي اول عقلت را اجاره بده و بعد وارد شو چنين ايماني البته ايمان بالاتر از عقل نبود. ايمان مادون عقل بود. چنين مؤمني، مؤمني نبود كه از مرزهاي عقل فراتر رفته باشد بلكه مؤمني بود كه دچار بلاهت بود. بعضي از روايتهاي منسوخ و شايد مجعول در اسلام گفته است كه اكثراهل الجنه البلها. بيشتر بهشتيها آدمهاي ابله هستند. يعني ميخواستند بگويند اگر ميخواهي بروي بهشت ابله باش آدمهايي كه عاقل هستند نميتوانند به بهشت بروند. البته حالا عرفاي ما بعضي آمدهاند اين بُلْهْ را يك بُلْهْ ماوراي عقل تفسير كردهاند (اعتراض يكي از خواهران و سؤال از آقاي آغاجري كه شما داريد درباره اسلام صحبت ميكنيد يا مسيحيت كه با تمسخر تعدادي از حضار مواجه شده و اجازه ندادند او سؤال خود را ادامه دهد، آغاجري در جواب ميگويد اينها هم تو اسلام وجود داشته هم تو مسيحيت در هر دو وجود داشته كه اين اظهار نظر با سوت زدن و كف زدن تعدادي از جمعيت مواجه ميشود). نهضت پروتستانتيزم ميگفت ما مسيحيت را بايد از دست روحانيت سنتي كليسايي آزاد كنيم و دين را بايد از دست پاپ نجات داد. تز خود كشيشي تز كالون كه ميگفت ما براي ارتباط با خدا احتياج به واسطه نداريم. براي فهم كتاب مقدس احتياج به واسطه نداريم. كتاب مقدس، خدا، پيامبر، همه ما را مستقيماً مورد خطاب قرار دادهاند، مگر وقتي مسيح با مردم اورشليم سخن ميگفت واسطه داشت كه كلمات او را بگيرند و براي مردم شرح و بسط بكنند. نه! بيواسطه مسيح ميگفت و مؤمنان و مخاطبان ميشنيدند و ميفهميدند. تازه ميگفت همه انسانها، همه مسيحيان، همه مؤمنان مستقيماً مخاطب مسيح و كتاب مقدس هستند و هيچ احتياجي نيست كه براي فهم كتاب مقدس برويم به سراغ يك طبقهاي به نام روحاني و اسقف. هركس خودش كشيش خودش است. اعتراف آن ديدگاه دنياگريز و اين كه برخلاف تصويري كه از مسيح ساخته شده مسيح نسبت به دنيا بيتوجه نبود و به كار و تلاش و فعاليت انسان. كار در طبيعت عبادت است به همين دليل هم بعد انقلاب صنعتي طبقه بورژوازي، كساني كه تحولات تازه را در زمينه طبيعت شناسي تكنيك ايجاد كردند عمدتاً پروتستان بودند. يعني بر خلاف كاتوليكهاي سنتي كه معتقد بودند نان و طبيعت و زمين اين قبيل امور پستِ مادي بيارزش است و با روح دينداري و تقوي و خداپرستي بيگانه است اينها معتقد بودند كه اتفاقاً كار در كالبد سرمايه، توليد اين دقيقاً همان چيزي است كه خداوند از ما خواسته است و به عنوان عبادت اين كار را انجام ميدادند. اين پروتستانتيزم البته مسبوق به يك نگاه ديگري هم بود. چون قبل از شروع پروتستانتيزم در اروپا يك نهضت ديگري شروع شده بود كه همان نهضت اومانيزم بود. نهضت اومانيزم نهضتي بود كه ميگفت انسان ارزش دارد، در خارج از كليسا، كليسا خود را مطرح ميكرد براي اين كه با نام خدا انسان را قرباني بكند، به نام خدا و نايب خدا و مسيح كه پاپ و روحانيت مسيح بود انسان را قرباني ميكردند البته اين سنتي است بسيار قديمي در طول تاريخ، بتپرستي يعني همين، بت پرستي يعني قرباني انسان به نام بت در مقابل خدا، خدايي كه بت ميشود قرباني انسان ميطلبد. خداي ابراهيم قرباني انساني نميخواهد در داستان حضرت ابراهيم كه دكتر شريعتي خيلي خود راجع او سخن گفته، اين داستان نمادين، وقتي ابراهيم در خواب ميبيند كه خدا به او فرمان ميدهد كه اسماعيل را بكش و بلند ميشود تا اسماعيل را بكشد، در جامعه ابراهيم سنت انسانكشي، سنت قرباني پسران و دختران يك سنت رايج بود، اما بعد خداوند در بيداري به او دستور ميدهد كه نه، اسماعيل را نكش، به جاي اسماعيل اين گوسفند را قرباني كن، اما متأسفانه در طول تاريخ، انسانها و در دورههاي مختلف از عصر بدويت به بعد انسان را به عنوان قرباني خدا اما در واقع قرباني بت، قرباني كردند، البته اين بت در همه دورهها يك پيكره سيمين يا مسين يا چوبين نبود. گاهي اين بت پيكره انساني هم پيدا ميكرد. داستان ضحاك در اسطورههاي ايراني اشاره به همين واقعيت است، ضحاك بتي است كه مغز جوانان را ميخورد. مارهاي دوش او نيازمند به مغز جوانان است و ضحاك هر روز دو جوان را قرباني ميكند، مغز آنها را خوراك اين مارهاي روئيده بر دوشش ميكند تا به زندگي خودش ادامه دهد. دوره كليسايي هم همين طور بود. انسان قرباني ميشد انسان تحقير ميشد ميگفتند انسان هيچ ارزشي ندارد. انسان اصلاً ناپاك است، گناهكار ذاتي است. هر انسان ذاتاً گناهكار به دنيا ميآيد و تنها زماني ميتواند پرهيزكار باشد و پاك شود و بهشت رود كه دست پاپ و جانشين مسيح را لمس بكند و بر سر او كشيده بشود و واسطه او بشود با خداوند، اومانيستها به اين اعتراض داشتند ميگفتند انسان اكمل است. در نهضت پروتستانتيزم هم اين نگاه انساني البته وجود داشت. منتها نه با آن قدت و شدتي كه اومانيستها مطرح كرده بودند. دكتر شريعتي اين تجربه را خوب مطالعه كرده بود. وقتي در جامعه خودش تأمل ميكرد به اين نتيجه ميرسيد. ما به عنوان يك روشنفكر اگر دغدغه تحول در جامعه خودمان را داريم اگر ميخواهيم جامعه خودمان را از عقب ماندگي نجات دهيم بايد خوب اين جامعه را بشناسيم و ببينيم كه آن عاملي كه اگر دچار انحطاط باشد جامعه را به انحطاط ميكشاند و اگر رو به ترقي برود جامعه را مترقي خواهد كرد چيست؟ آن هسته اصلي و مركزي. جامعه ما جامعه در حال انحطاط بود. اساساً بوروكراسي كه دو قرن اخير ايران يعني آن صورت مسئلهساز و ساختار مشكل و معضل جامعه ايران را ميشود چهارچوب انحطاط مورد بررسي قرار بگيرد اين انحطاط در مركزش دين قرار داد، دين منحط، تا اين دين منحط تغيير پيدا نكند و اصلاح نشود اميدي به هيچ اصلاح نيست. به همين دليل دكتر شريعتي تمام رسالهاش و برنامهها و چهارچوبهاي حركتياش را خلاصه كرد در يك پروژه، پروژه پروتستانتيزم اسلامي، اين پروژه البته دقيقاً در همه ويژگيها با پروژه پروتستانتيزم مسيحي يكسان نبود، ولي ويژگيهاي خاص خودش را دارد، اما در عين حال اعتراض بود به مذهب رسمي و شريعتي تمام تلاشش را مصروف اين كرد كه اولاً اين دين انحطاط را نقادي بكند، ثانياً عناصري را كه در دين حقيقي وجود دارد بازسازي مجدد كند. يعني ساختار شكني از دين سنتي و نقادي و نفي آن و بازسازي دين نو، ديني كه تراز انسان ترقيخواه و اصلاحطلب و نوگراي عصر حاضر باشد. تمام آموزههاي ديني كه دستگاه رسمي و سنتي مذهب ارائه ميكرد آموزههايي گرد گرفته يا تاريك، عتيقه، پروژه شريعتي اعتراض كردن به آن اسلام و دين بود. يكي از كارهايي كه شريعتي در اين مسير كرد تفكيك اسلام ذاتي از اسلام تاريخي بود و گفت كه بسياري از چيزهايي كه نهاد رسمي و سنتي دين، متوليان رسمي دين به نام اسلام مطرح ميكنند اين اسلام ذاتي نيست اسلام تاريخي است. اسلام تاريخي يعني چي؟ يعني آن چه كه روحانيون، علما و مردمان اعصار و قرون گذشته انديشيدهاند، تجربه كردهاند، اينها بر روي هم جمع شده و امروز صرفاً به دليل اين كه مربوط به گذشته است مقدس و لباس دين بر تر كرده، گاه اين عناصر تاريخي، اين عناصر مربوط به عرف و سنت، آن چنان معتبر بود و لباس ديم و تقدس ميپوشيد كه واقعاً بسيار عجيب بود. شما مروري بكنيد همين تاريخ صد سال اخير را، يك زماني وقتي كه بهداشت به تدريج در جامعه ما داشت به وجود ميآمد و علم پزشكي ميگفت كه حمام كردن در آن خزينههاي قديمي غيربهداشتي است بخشي از مؤمنين و مؤمنات و حاجآقاهايشان به اعتراض برخاستند كه نخير، تنها و تنها آن خزينهها است كه غسل كردن در آن غسل ديني و شرعي است. غسل كردن در زير دوش و آب لولهكشي شبههناك است. يك رسالهاي يكي از آقايون روحاني نوشته مصادف با مشروطيت، عليه علوم جديد، علوم شيمي و فيزيك و اينها كه آقا! فرا گرفتن اين علوم حرام است، علم شيمي يعني اين كه خدا نيست، اينها كه ميگويند علم شيمي ما باد بياموزيم علم شيمي ميگويد خدا نيست. مخالفت با علوم، البته امروز ديگر ممكن است خواهرمان اعتراض كند كه نه تنها آقايون مخالفت نميكنند تازه خودشان اگر ماشين بنده پيكان است آنها سوار آخرين سيستمهاي اتومبيل ميشوند (كف زدن حضار) اين درست است. الآن اين را قبول كردهاند چون بالاخره استفاده كردهاند و مزه كردند و ديدند نه چيز بدي نيست (خنده و تمسخر و كف زدن اكثريت جمعيت) اما در 70 سال قبل 80 سال قبل با بسياري از اين پديدههاي نو، با نام اسلام مخالفت ميشد، به نام اين كه اينها حرام هستند، خلاف شرع هستند تا همين اواخر تو حوزههاي علميه ما يادگيري زبان انگليسي خلاف شرع بود، خب اين همان روحانيت بود ديگر، از آسمان كه نيامده بود، روحانيت همين جامعه بود، ذهنيت قرون وسطايي داشت، دكتر شريعتي دريافته بود تا اين ذهنيت تغيير پيدا نكند تا اين متوليان دين تغيير پيدا نكند تودهاي كه فكرش به دهان اين متوليان است هم چنان است كه او فكر ميكند. اسلام و تشيع به عنوان يك مذهب مترقي، به عنوان يك دين تعالي بخش، وقتي كه در دست يك جامعه منحط قرار بگيرد به جاي اين كه عامل ترقي و تكامل باشد عامل انحطاط ميشود. دكتر شريعتي با اين پديده ميخواهد مبارزه بكند. خب تفكيك اسلام ذاتي از اسلام تاريخي، اسلام تاريخي حاصل استنباطها، فهمها، دركها، سنتها، عرفهاي نسلهاي گذشته است. هر نسلي براي خودش يك تجربهاي داشته يك عرفي داشته اينها را كه نبايد مقدس كرد، تبديلش كرد به يك متون و خطوط لايتغير ابدي كه گاهي شما ميبينيد كه حتي مراسم بسيار ساده، شده جزء عناصر اصلي دين وعلائم اصلي مسلماني، ما روايت داريم كه اولاً شيعه بايد انگشتر را در دست چپش بكند، آن هم اين انگشت مثلاً وسط، همين روايت مياد تبديل ميشود به يك اصل ثابت، امروز هم وقتي شما بپرسي از آقا، آقا جواب ميدهد كه يك انگشتر عقيق بگير بكن تو آن انگشتت، اين علامت مسلماني است، بودن توجه به شرايط و اصول حتي آداب و رسوم خاص. شما آثار علامه مجلس را ببينيد، آثار علامه مجلسي حليهالمتقين مجلسي به درد مسلمان سيصد چهارصد سال قبل ميخورد حالا شما امروز تصور بفرماييد يك مسلمان جامعه ما بخواهد خودش را به آن شكل و صورت در بياورد، آن سنت است سنتهاي هر جامعه به درد آن جامعه ميخورد آداب غذا خوردنش، آداب معاشرتش، اين سنتهاست كه ربطي به اسلام ندارد. فهمها دركها و استنباطهاي علماي دورههاي گذشته ربطي به اسلام ندارد، اينها فهم آنها بوده از اسلام، همان طوري كه آنها حق داشتند قرآن را بفهمند و بخوانند ما هم حق داريم به سهم خودمان قرآن را بخوانيم و بفهميم. فهم آنها براي ما حجت نيست. تفكيك اسلام ذاتي از اسلام تاريخي رجعت كرديم به متون اصلي و بعد آن متون اصلي را با متد امروز تعريف بكنيم. بخشي از تلاش شريعتي معطوف به شيوه انديشيدن و متد تغيير و فهم اسلام بود. مسلم انساني كه در قرن 20 و 21 كه ميخواهد مسلمان باشد متفاوت است از اسلامي كه در مكه و مدينه 1400 سال پيش كه به اندازه كوچكترين روستاهاي امروز ايران جمعيت داشته اسلام امروز متفاوت است. معلوم است كه ما يك شيوه و متد ديگري درك ميكنيم در همه زمينهها اقتصاد سياست تمام وجوه زندگيمان شيوه شناخت اسلام براي انسان امروزي هر دورهاي و هر نسلي بايد آن گونه فكر بكند كه او خود مخاطب كتاب مقدس مخاطب خداوند و پيامبران است. همان طوري كه مردمان عصر نزول مخاطب پيامبر بودند امروز ما هم مخاطب پيامبر هستيم و همان طور كه آن مخاطبان با توجه به موقعيت تاريخي اجتماعي خود فهم كردند اين پيام را ما هم امروز حق داريم بر اساس فهم خودمان و متناسب خودمان فهم كنيم اين پيام را فهم گذشتگان سنتهايي كه تلمبار شده روي هم و تنها به دليل اين كه مربوط به گذشته است اين گذشته گرايي است. اين تقليد است. اين چون آن منطقي نيست كه در زمان خود پيامبران به پيامبران ميگفتند به حضرت رسول ميگفتند كه ما اين انديشه و تفكر و شيوه زندگي را به اين دليل قبول داريم كه مربوط به اجداد گذشته ماست. شريعتي ميخواهد اسلام ذاتي را از اسلام سنتي جدا بكند و به همان دليل رجوع مستقيم به كتاب مقدس شريعتي به دانشجويان و جوانان ميگفت شما برويد سراغ قرآن متأسفانه فضاي فكري آن سالها طوري بود كه جوانان ميترسيدند قرآن بخوانند. ميگفت من حق ندارم قرآن را باز كنم من بايد بروم از ملا بپرسم كه در قرآن چي هست. قرآن مهمترين كاركردش چي بود؟ همان كه در مجالس عزاداري و سر قبرستان بود. نسل نو اصلاً به آن اجازه تفكر و تدبر در قرآن داده نميشد. ميگفتند شما را چه رسد به اين كه قرآن را بفهميد. قرآن صد و يك علم و تخصص لازم دارد براي فهميدنش. شما هيچ يك از آنها را نداريد. آن چنان فهم و درك و انديشه در باره قرآن را بزرگ و دشوار ميكردند كه جوان اصلاً ميترسيد قرآن بخواند. شريعتي آمد و شكست اين تابوها را. به جوانها و دانشجويان ميگفت خودتان برويد قرآن را بخوانيد. اگر متد داشته باشيد بهتر از بسياري از روحانيون حرفهاي ميتوانيد قرآن را بفهميد و تجربه هم كرد و دقيقاً درست هم بود. يك دانشجو اگر با متد علمي، با روش، برود سراغ مطالعه قرآن، چيزهايي درك ميكند و ميفهمد كه آن آقايي كه يك خروار علوم قديمه هم ميداند اما متد و روش نميداند هيچ گاه آنها را درك نخواهد كرد. (كف زدن تعدادي از جمعيت). دانشجويي كه خودش قرآن را بفهمد و درك كند كار عجيبي به زعم آقايان انجام داده است و جرم بزرگي مرتكب ميشد. چون داشت با اين كارش دكان يك عدهاي را تخته ميكرد (كف زدن تعدادي از جمعيت). اين طوري كه نميشود اگر مردم قرار باشد خودشان بروند قرآن را بخوانند و خودشان هم بخواهند ازدواج كنند اين قدر مشكل نباشد ازدواج و اين حرفها كه آقا حتماً بايد يك خطبه طولاني با آن جملات عربي و مخارج آن چنان و مخارج نافي و مقعدي و دهاني كاملاً رعايت بشود حتماً احتياج به يك طبقه دارد تا اين كار را بكند ولي وقتي ما اينها را ساده كرديم گفتيم نه آقا اين جوري نبوده تو صدر اسلام آقا ما امام جماعت حرفهاي نداشتيم. در هر گروه مسلمان يك نفرشان جلو ميايستاد بقيه هم به او اقتدا ميكردند. كي گفته است حتماً يك آخوند بايد امام جماعت باشد (دست زدن ممتد تعداد زيادي از حضار). اگر قرار باشد هردو جواني كه باهم ازدواج ميكنند اين طبقه را دعوت نكنند بينياز باشند از آن در عزايشان در تولدشان و خيلي از چيزهاي ديگر كه تعطيل ميشود، طبقه بيكار ميشود. دكتر شريعتي ميخواست اين واسطههاي كاذب را بردارد. ما در اسلام طبقه روحاني نداشتهايم طبقه روحاني طبقه جديدي است در تاريخ ما، بسياري از اين عناوين، عناوين آن چنان تازه است كه گاه عمرش از 50 يا 60 سال اين ور تر است اين سلسله مراتب، كي قبل از صفويه ما اين سلسله مراتب را داشتهايم؟ اين سلسله مراتب اين هيرالشي در كليسايي بود نظام كليسايي. از بالا شروع ميشود، پاپ، اسقفها، كاردينالها، كشيشها، كشيش محلي، كشيش فلان، بعد به تدريج در دوره ما تأثير اين فرهنگ و البته تحت تأثير زمينههاي اجتماعي و اقتدارگرايي در ايران، به سمت اين سلسله مراتب طبقهاي با يك نظم سلسله مراتبي و يك نفر در رأس آن به نام آيت ا... العظمي في العالمين و السموات و الاَرَضين و و و تا آخر، اين در رأس و بعد همين طور ميآيد پايين سلسله مراتب، آيت اله، حجت الاسلام، ثقهالاسلام چي چي الاسلام (خنده تمسخر حضار) حالا در اين چند سال اخير كه حوزه ما تبديل به مسند دولتي هم شده مسئله حساس شده، قبلاً اين عناوين دولتي نبوده در دانشگاه اگر كسي باشد خب بالاخره فرق ميكند، حجت الاسلام باشد يا ثقهالاسلام باشد فرق ميكند. شريعتي ميگفت اصلاً ما طبقهاي به نام روحاني نداريم در اسلام ذاتي. اين مربوط ميشود به اسلام تاريخي، سلسله مراتب ديني ما اصلاً نداريم، البته من به شما بگويم خوشبختانه تا امروز ما عليرغم تمام نارساييها شاهد به وجود آمدن يك دستگاه واحد متمركز با يك نظم سلسله مراتبي نبودهايم يعني همين الآن باز چندين و چند سازمان و در آن چندين و چند رأس وجود دارد، هستند كساني كه دارند در ايران تلاش ميكنند همه اين دستگاههاي موازي را درهم ادغام كنند و نهاد را ببرند به سمت يك نهاد كاملاً كليسايي، به طوري كه در رأس مجموعه نهاد ديني فقط يك پاپ باشد و بعد بقيه بيايند تا پايين. تا به امروز در جامعه ايران نبوده، چندين سال سازمان موازي بوده، هر مرجع تقليدي، آيت اله العظمايي خودش يك تشكيلات جدا داشته و كساني در جامعه ما ميخواهند همه اين آيتاله العظميها و تشكيلاتهاي متعدد و موازي را در هم ادغام بكنند و تحت حكم يك بوروكراسي واحد در بياورند (دست زدن ممتد تعداد زيادي از حضار) و البته من بعيد ميدانم در كارشان توفيق پيدا كنند. به دليل خود كششيها و عناصري كه ما در اسلام و تشيع داريم ولي به هر حال دكتر شريعتي گفت ما روحاني نداريم، ما عالم داريم. روحاني، رابطه روحاني با جسماني است. ما در اسلام چنين تقسيمبندي نداريم. اين تقسيم بندي تقسيمبندي كاتوليكي است. چه كسي گفته كه يك عده روح دارند و يك عده جسم دارند، اينها روحانياند، البته هم روحانياند و هم رُوحاني. معنياش فرق دارد. رو يعني روح و ريحان و روح هم يعني همان روح. اينها هم روحاني هستند و هم رُوحاني، اما اصلاً ما چنين تقسيمبندي در اسلام نداشتيم. يك عده روحاني و يك عده جسماني! يك عده آسماني يك عده زميني، يك عده قدسي يك عده عرفي، اصلاً چنين چيزي نيست، همين تقسيمبندي روحاني و جسماني، قدس و عرفي باعث شده كه وقتي ما ميخواهيم نماز جماعت بخوانيم ميگويند آقا كي بايد بايستد جلو، خب معلوم است همان كه آسماني و قدسي و روحاني است، ماهاي جسماني كه حق نداريم بايستيم جلو، اينها به تدريج تبديل به سنت ميشود، تبديل به هنجارهايي كه شكستن اين هنجارها بسيار دشوار است. هنجار شكني همان قدر دشوار است كه بت شكني. به دليل اين كه بتهايي كه وجود داشت هنجار بود، هنجار شكن به سختي مجازات ميشود، توسط جامعه. جامعهاي كه معتقد است به آن هنجارها، يكي از كارهاي پيامبران شكستن همين هنجار بود. هنجارهاي غلط. در بسياري از اوقات هم كنار آمدن با آن هنجارها به نفعشان بود ولي پيامبران عوام زده نبودند، اما متأسفانه روحانيت سنتي ما عوام زده بود. شريعتي با يك روحانيت عوام زده روبرو بود. عوام زدگي روحاني سخن من نيست سخن شهيد مطهري است. كِي گفت اين سخن را؟ در سال 40، گفت يكي از مسايل و مشكلات روحانيت ما و سازمان روحاني عوامزدگي بود. نهادهايي كه دكتر شريعتي نقدشان كرد، چنين نهادي بود، نهاد عوام زده، نهادي كه عوامزده باشد نميتواند جامعه را ترقي بدهد با عوام سازش ميكند. از عوام ميترسد به خصوص اگر رزق و روزي او دست اين عوام باشد. ميگويد در نماز جماعتم در منبرم اگر حرفهايي زدم كه به ذائقه اين صاحب مجلس خوش نيايد فردا مرا دعوت نميكند. روحانيت سنتي ما جالب است از يك طرف روحاني برفراز سر جسمانيات اما از يك طرف دنباله رو همان عوام جسماني بود. اين يك مسئله بسيار عجيبي است. خيلي هم قابل مطالعه است از نظر جامعهشناسي. شريعتي با تفكيك عالم و روحاني گفت ما عالميم. رابطه عالم با متعلم است، رابطه معلم و متعلم است. معلم در كلاس درس مريد نميخواهد. شما يا دانشجو و دانشآموزيد يا معلم و استاد. نه معلم به دانشجو و دانشآموزش به چشم مريد نگاه ميكند و نه متعلم به معلمش به چشم مراد نگاه ميكند. رابطه بين معلم و متعلم يك رابطه تعليمي و آموزشي است. متعلم امروز آموزش ميبيند تا خود معلم فردا باشد. رابطه يك رابطه يادگيري انتقادي هم هست، يعني من دانشجو سر كلاس بلند شوم و از استادم انتقاد كنم، كما اين كه در خود حوزههاي علميه ما تا حدودي همين رابطه برقرار است، شريعتي ميگفت رابطه دينشناسان با مردم رابطه معلم و متعلم است نه رابطه مراد و مريد، رابطه مقلَد و مقلِد، كه مردم از او تقليد بكنند مگر مردم ميمون هستند كه از او تقليد بكنند، متعلم ميفهمد و بعد عمل ميكند و بعد سعي ميكند اين فهم خود را رشد بدهد تا روزي خودش بينياز شود از اين معلم، خودش بتواند مستقيم مراجعه كند و استنباط بكند و درك نمايد. رابطه نهاد سنتي با عوام رابطه مراد و مريدي است. رابطه مراد و مريدي يعني اين كه مراد هميشه مراد باشد و مريد هم هميشه مريد باشد تا ابد. اين حلقه بر گردنش باشد. رابطه عالم با مردم يك رابطه انتقادي است چون علم دارد به عنوان اين كه علم دارد ما سخن او را گوش ميدهيم هر جا سخني به نظرمان آمد انتقاد ميكنيم، بحث ميكنيم، او يك موجود قدسي ملكوتي نيست كه ما به او يك شخصيت غير عاديِ لاهوتي بدهيم البته اين طبقه ابتدا امامان معصوم را لاهوتي ميكرد تا بعد خودش بتواند به عنوان نايبان آن امام معصوم لاهوتي بشود متوجهايد، و اتفاقاً يكي از كارهايي كه شريعتي در نقد اين دين ميكرد همين بود. گفت امامان، پيامبر، اينها را نبايد به عنوان موجودات فرا انسان نگاه بكنيم. يك موجودات غير بشري غير انساني كه اصلاً همه چيزشان با ما فرق بكند. اصلاً قبل از خلقت همه اينها خلق شدهاند، آب و گل اينها يك آب و گل ديگر است، خونشان يك رنگ ديگر است، تفكرشان يك چيز ديگر است، متولد كه ميشوند ناف بريده متولد ميشوند، وقتي متولد ميشوند از شكم مادر كه بيرون ميآيند با دست ميآيند روي زمين و پاهايشان روي هواست، در همان حال اذان ميگويند! مثلاً وقتي كه راه ميروند اصلاً سايه ندارند! بر خلاف آدمهاي ديگر كه سايه دارند آنها سايه ندارند! دو چشم روبرويشان دارند و دو تا چشم پشت سرشان! چهارچشمي هستند! اول امام را ميكردند يك موجود دست نيافتنيِ لاهوتي كه البته او ديگر يك الگو نبود، او امام معصوم بود كه اصلاً وضعيتش با ما فرق ميكند. ممكن است او مثل ما باشد ما كه نميتوانيم مثل او باشيم آنها اصلاً يك اكسيري داشت وجودشان كه همان طوري بودند. اگر سخاوت شجاعت عدالت و... داشتند آنها از يك جنس ديگري بودند بعد اينها به تدريج خود اينها كم كم مقامشان را ارتقاء ميداد و ميگفت ما هم از جنس ديگري هستيم. حالا اگر صد درصد نباشيم بالاخره چند درصدي هستيم. آن الگوي امامت نقادي ميشد، شما ببينيد آثار دكتر شريعتي را كه ميكوشيد چه تصويري از امام بدهد. چه تصويري از آن الگوها بدهد. ما به عقل، علم، زمان و تجربه بايد توجه كنيم در واقع فهم و درك دين، اين عناصر، آشتي دنيا و آخرت، مبارزه با آن تفكيك سنتي، تفكيك دين و دنيا، دين و زندگي بشري، طرح اومانيزم اسلامي كه به نظر من طرح بسيار مهمي است (فردي ميخواهد سؤال كند و ميگويد اجازه بدهيد من يك لحظه سؤالي دارم و آغاجري ميگويد "نه خير اجازه نميدهم، بعد از سخنراني كه تمام شد، اين يعني برهم زدن جلسه، چون اگر شما حق داشته باشيد بلند شويد همه حق دارند بلند شوند. جلسه اصولي دارد، اگر شما صحبت كنيد چرا بقيه نزنند، وقت گذاشتهاند دوستان، من عرايضم كه تمام شد نميدانم اگر برنامه دارند شما تشريف بياوريد پشت تريبون حرفتان را بزنيد") طرح اسلام به عنوان يك انديشه مترقيتر از ايدئولوژيهاي ديگر و طرح اومانيزم اين دو اصل بسيار مهم است. دكتر شريعتي سعي ميكرد در اين پروتستانتيزم اسلامي آن تصوير از دين را كه بشر تقليد ميكرد، اصالتهاي انسان را تقليد ميكرد با اين مبارزه كند. انسان در اسلام مهم است. مهم است نه به اين معني كه در آن دنيا آمده در همين دنيا مهم است مخصوصاً اين بحث به نظر من امروز اهميتش از زمان دكتر شريعتي بسيار بيشتر است، چرا؟ چون در آن دوره نه نهاد سنتي مذهبي ما قدرت داشت نه دين در مسند حكومت و دولت نشسته بود. اما امروز دين در مسند حكومت و روحانيت بر كرسي قدرت است، طرح بحث اومانيزم اسلامي بسيار مهم است. اگر ما به عنوان مسلمان در آن اسلام انساني، الهي و متناسب با انسان متكامل و تعالي جو، اين موجود بشري را ارزش قايل شويم انسان ارزش دارد. صرف نظر از هرچيز، صرف نظر از رنگ، پوست، زبان، قوم، نژاد، طبقه، جنسيت و مذهب انسان همين كه انسان است بدون اين كه مسلمان باشد، بدون اين كه ايراني باشد يا غير ايراني، ترك، كرد، لر، بلوچ يا هرچه باشد بدون توجه به اين زن باشد يا مرد باشد، انسان ارزش دارد و اين انسان يك حقوقي دارد تجاوز ناپذير، تعديناپذير، چگونه ميشود كه اسلامي كه مبتني است بر نوعي اومانيزم الهي، دكتر شريعتي معتقد بود كه اومانيزمي كه در غرب مطرح است ريشههاي محكمي ندارد چون بر مبناي يك تفسير معنوي و الهي از هستي استوار نيست. اما در قرآن، اسلام اومانيزمي كه ما ميگوييم مبتني است بر يك فلسفه عميق آفرينش، انسان پديده خداست، آدم كه نماينده نوع انسان است خداوند به او كرامت داده است و فرموده است و لقدكرمنا بني آدم، اين انسان كرامت دارد، كرامت دارد نه به معناي اين تعارفات معمولي كه ما ميكنيم. تعارفاتي كه گاهي در جامعه ما به مردم ميكنند ميگويند مردم خيلي حق دارند خيلي مهم هستند مردم سرور ما هستند ولي نعمت ما هستند اما وقتي كه بخواهند اين مردم نظر بدهند تصميمگيري كه ميشود مردم قدرت تصميمگيري كه ندارند ديگه مردم احتياج به قيم دارند، مردم نميفهمند، بنيآدمند نه مسلمان، نه شيعه، نه آيتا...، نه فقيه، بنيآدم. همه انسانها كرامت دارند و وقتي انسان كرامت داشت نميشود او را شكنجه كرد. اين چه ديني است. چه ديني است كه به نوعي شكنجه نظام را توجيه ميكند، خيلي عجيبه، اومانيسم انساني از زمان شريعتي امروز به مراتب ضروريتر است. يكي از مشكلات اساسي دين چه از نوع سنتگرا كه در دوره شريعتي بود چه از نوع بنيادگرا كه در دوره ماست. شريعتي با دين سنتگرا روبرو بود، اما امروز اين اسلام نميبره. اسلامي كه ما با آن روبرو هستيم ديگر اسلام عاميانه نيست يك اسلام آمرانه است. اسلامي كه ما امروز با آن مواجه هستيم اسلام بنيادگراست نه سنت گرا، حالا پروتستانتيزم اسلامي كه در واقع اسلام عقلي، علمي و انساني است، يك اسلام متفكرانه و روشنفكرانه است، اسلام نوگراست. همچنان نيازمند همان پروسه پروتستانتيزم اسلامي است، اما با نكتهسنجيهاي جديد متناسب با اين مانع. ما امروز ديگر خيلي روشن است برخلاف آن روز كه شريعتي و نوگرايان ديني و مصلحان اجتماعي از روحاني و غير روحاني، عالم ديني يا عالم دانشگاهي همه تلاش ميكردند، از طالقاني تا مهندس بازرگان، استاد محمد علي شريعتي، شهيد بهشتي، شهيد مطهري و بسياري ديگر كه نامشان را همه ميدانيم و بالاخره در رأس همه آنها رهبر بزرگ انقلاب اسلامي امام خميني(ره) (سخنران اجازه نداد سه صلوات فرستاده شود و بعد از صلوات اول سريع بحث را ادامه داد) همه اينها تلاش ميكردند كه به آن روحانيت سنت گراي عوامزده عاميانه بگويند كه نه آقا اسلام با زندگي ارتباط دارد. دين راجع به وظيفه مردم و جامعه و سياست بيتفاوت نيست. آقا امروز ما مشكلي نداريم. الحمدا... والمنه تمام آن علمايي كه تا پيروزي انقلاب اسلامي كاري نداشتند به اين مسايل، تا انقلاب اسلامي پيروز شد و حكومت اسلامي به پا شد آمدند و اتفاقاً از اين طرف افتادند! پروتستانتيزم اسلامي امروز با اسلام عاميانه و اسلام سنتگرا به صورت اساسي روبرو نيست. با اسلام بنيادگرا روبروست و اين تفاوت عصر ما و عصر شريعتي است. در عصر شريعتي اسلام خارج از قدرت بود، روحانيت خارج از قدرت بود. احكام اين اسلام سنت گرا اساساً احكامِ معطوف به نوعي خرافهگرايي بود. اما امروز اسلام در قدرت است. روحانيت در دولت است و احكام اين دين بنيادگرا معطوف است به قدرت، تفاوت روحانيت عوامزده زمان مطهري و شريعتي يك چيز است، روحانيت قدرت زده زمان ما چيز ديگري است و اينجاست كه پروتستانتيزم اسلامي خلي جديتر ميشود. امروز ما نيازمند ديني هستيم كه براي انسان احترام قائل باشد. ارزش قائل باشد. دين بنيادگرا خيلي راحت و خيلي شديدتر از دين سنتگرا ارزش انسانها را لگد مال ميكند. با توسل به آن عناصر بنيادگرانهاش كه هركس ما من نيست دشمن ماست. به هر صورت مسلمان بودن، انقلابي بودن در اين انقلاب اهل تقوا و جهاد و نميدانم چه و چه و چه بودن، هرچه كه شما فكر كنيد، ايراني و مسلمان و انقلابي و فلان و بهمان هرچه ميخواهي باش اگر با صف ما نباشي صف ما كه يك صف اسلام ناب اسلام خالص است، اسلام مجسم است، دشمني، و ما حق داريم كه هربلايي بر سرت بياوريم. اينجا ديگر نه تنها ارزش و احترام انسان بلكه حتي بسياري از ظواهر شرعي و ديني هم زيرپا گذاشته ميشود. چرا بعضي از اين اجتماعات مورد حمله قرار ميگيرد، خيلي عجيبهها، شما ببينيد بعضيها كه اسم خود را مسلمان ميگذارند به خودشان ميگويند ما كساني هستيم كه به خواهران مسلمان احترام ميگذاريم و بعد يك نظام تدريجي هم درست كردهاند كه ميگويند مثلاً با حجاب، كم حجاب، بيحجاب، بد حجاب و بعد هم ميگويند بهترين همه اينها و حجاب برتر چادريها هستند. همه اينها را ميگويند ولي در يك حمله به يك اجتماعي دانشجويي بدترين رفتار را با دختران ميكنند كه عضو انجمن اسلامي هستند، محجبه هستند، با چادرند، اهل نماز و تقوا و همه چيز هستند. تنها فقط يك چيز نيستند و آن اين كه زير علم آنها نيستند. (كف زدن تعداد زيادي از حضار). ميگويند هركس زير اين علم نباشد كارش تمام است هركس ميخواهد باشد. در حالي كه اسلام سنتگرا اين را نميگفت. اسلام سنتگرا اسلام اهل شريعت بود و بس، به ظواهر احترام ميگذارد، ميگويد وقتي كسي بگويد من مسلمانم همين كافي است، اگر گفت مسلمان هستم ديگر بر من به عنوان يك مسلمان حرام است به او ناسزا بگويم، تهمت بزنم، حرام است غيبت بكنم، حرام است، حرام است، اسلام بنياد گرا ميگويد چون با علمدار ما نيست هركاري با او بكني مباح است. اين طوري توجيه ميكند. به همين دليم اسلام بنيادگرا اتفاقاً اهل شريعت نيست. ما در فرهنگمان هم به يك اومانيسم اسلام نياز داريم، هم در فرهنگ مذهبيمان و هم در فرهنگ عموميمان. نياز داريم به اين كه به انسان احترام بگذاريم و بعد از او به شهروند احترام بگذاريم. هر انساني به ذات يك ارزش است. يك حوزه و حريم تجاوز ناپذير است. هركس كه حقوق اين انسان را لگد مال بكند از نظر اسلامي كه ما معتقد هستيم يك متجاوز است. (كف زدن تعدادي از جمعيت) ما به اين نگاه احتياج داريم، حالا اين نگاه تا حدود زيادي در قانون اساسي آمده ولي متأسفانه چون ديدگاه بنيادگرا تو اين ده سال اخير در بعضي از بخشهاي نظام جمهوري اسلام نفوذ كرده كه ما ميبينيم گاهي همان چيزي كه در قانون اساسي آمده به راحتي ناديده گرفته ميشود. قانون اساسي جمهوري اسلامي صريحاً ميگويد هرگونه شكنجه ممنوع است. آقايان ميگويند كه نخير بعضي مواقع لازم ميشود براي حفظ حكومت شكنجه كنيم، دليل آنها براي شكنجه زنداني همين بود، همين. ميگفتند اين كه ما دستگير كردهايم يك اطلاعاتي دارد اين در يك گروه عضو بوده، اين يك فعاليت كرده، اگر ما همين طوري او را بازجويي كنيم حرف كه نميزند، اعتراف كه نميكند، اين را بايد شكنجهاش كنيم تا اعتراف كند، شكنجه اين طوري توجيه ميشود. شكنجه را براي آنهايي كه خودشان بدون اين كه به آنها بگويي تو، مثل بلبل حرف ميزنند در بازجويي كه به كار نميبردند. شكنجه را براي كسي به كار ميبردند كه فكر ميكردند يك حرفهايي دارد و نميخواهد بزند و قانون اساسي اتفاقاً همين را محكوم كرده و رد كرده، اصلاً شكنجه يعني همين كه شما يك انسان را، يك زنداني را چه درست، چه نادرست، به عنوان اين كه او اطلاعاتي دارد كه اگر ما شكنجهاش كنيم نميدهد، تجويز بكنيم كه پس از بايد او را شكنجه كرد. قانون اساسي اين را منع كرده و علاوه بر اين كه تمام اصولِ مربوط به حقوق بشر در دنيا آن را منع كرده. ولي حالا ميبينيم به راحتي شوراي محترم نگهبان ما ميآيد مصوبه مجلس را رد ميكند كه نخير، قاضي يك جاهايي تشخيص ميدهد كه زنداني اطلاعات دارد اين را بايد شكنجهاش كرد. البته اسمش را نميگذارند شكنجه، اسمش را ميگذارند تعزير، تعزير، شلاق زدن براي گرفتن اعتراف شكنجه است نه تعزير، تعزير عبارت است از آن حكم نهايي قضايي كسي جرمي مرتكب شده كه اين را حد و حدود مشخصي برايش تعريف نشده، معمولاً اين نوع جرمها جرمهاي تخفيف است ديگر. ميگويند بنابر تشخيص قاضي، اگر اين مجرم است تعزيرش بكنيد و آزادش كنيد كه ديگر اين كار را نكند ولي اين كه قاضي بگويد به اين زنداني صد ضربه شلاق بزنيد به عنوان تعزير تا اطلاعاتي كه دارد بگويد، اين كه ديگر تعزير نيست. شما داري شلاق ميزني براي اين كه اعتراف بگيري، اين شكنجه است. ما نيازمند به يك ديدگاه انسانگرا هستيم و عنصر اومانيزم اسلامي كه در پروژه پروتستانتيزم اسلامي دكتر شريعتي بود به نظر من امروز خيلي نياز به آن جديتر است. چون اگر در جمهوري اسلامي حقوق انسان به رسميت شناخته نشود در عمل، در قانون اساسي ما تا حدود زيادي به رسميت شناخته شده اما بايد در فرهنگ مذهبي ما، آن رفتار نهادهاي قدرت ما، در ذهن و عملِ تصميمگيران و صاحبان مقام و قدرت در جمهوري اسلامي اين نهادينه بشود، چيزي كه متأسفانه در خيلي از كشورهاي غير اسلامي حداقل در ارتباط با مردم خودشان و در حوزه داخلي شما ميبينيد. آنها ممكن است در ارتباط با ملتهاي ديگر به راحتي ملتهاي ديگر را سركوب بكنند كه كردهاند و امروز هم ميكنند، كاري كه بوش كرد و اكثر قدرتهاي غربي داشتهاند. اما در حوزه دولت، ملت و در حوزه داخلي تا حدودي زيادي اين حقوق نهادينه شده به طوري نهادينه شده كه گاهي من ميبينم روحانيون خود ما از اين جا كه ميروند به آن كشورها براي معالجهاي سفري، حالا مثلاً دو هفته سه هفته يك بار اصلاً شيفته رفتار و برخورد نهادهاي آنها با خودشان و مردم آن جا ميشوند چرا؟ چرا محمد عبدو در حدود صد و پنجاه سال پيش وقتي رفت به اروپا و برگشت به مصر وقتي از او پرسيدند چه ديدي گفت من در آن جا مسلمان نديدم اما اسلام ديدم ولي در مصر مسلمان ميبينم اما اسلام نميبينم (دست زدن تعدادي از جمعيت). اين نهادينه كردن حقوق انساني و احترام به حقوق انسان است. اين كه ما خودي داريم و غيرخودي، هركس خودي است صاحب عقل است و هركس غيرخودي است هركاري ميتوان باهاش كرد. ميشود شب مخفيانه گروهي پنهان كرد و رفت خانهاش و تمام زندگياش را بهم زد. ميشود از او دزدي كرد، ميشود به او دروغ بست، ميشود او را كشت، خيلي راحت، ميشود ترورش كرد مثل سعيد حجاريان، ميشود مثلهاش كرد، مثل مرحوم فروهر و خانمش چون غيرخودي است. اين با منطق علوي و علي نميخواند. علي وقتي كه مالك اشتر را فرستاد به مصر، مصر آن موقع اكثراً غيرمسلمان بودند و تازه فتح شده بود. جز يك عدهاي كه مسلمان شده بودند بقيه يا مسيحي بودند يا اديان قبل از مسيحي را داشتند، گفت تو كه آن جا ميروي و الآن صاحب حكومتي صاحب قدرت هستي با همه مردم به نيكي و خوبي و احسان و لطف و عدالت رفتار كن، با همه، چون كه مردم از دو دسته خارج نيستند، يا برادر ديني تو هستند يا همنوع تو هستند، تو بايد با همه رفتار اسلامي داشته باشي، هم با برادر دينيات بايد رفتار متكي بر رحم و عدالت و مروت و محبت و نيكي، هم با انسانها و اقوام خود، اما اسلام بنيادگرانه نه تنها ميگويد مسلمان و غيرمسلمان، ميگويد اين گروه كوچك من كه خودي است زير علم ما است، هركس بيرون اين علم باشد هم مال و جان و ناموس و عرض و همه چيز او مباح است و ما به خودمان حق ميدهيم كه به آنها تجاوز بكنيم. اين اسلام غير انساني است. بالاخره اين كه طرح پروتستانتيزم اسلامي يك پروژه مستمر است كه ما دائم به آن احتياج داريم چرا؟ چون اگر فهم و تفكر ديني ما دچار تحجر و تصلب شد انحطاط ما بالا ميرود. فهم ديني ما و درك ديني ما آن چهار چوبي است كه ما تجربه شخصي و جمعي خودمان را دائم در آن تكرار ميكنيم و از آن جايي كه دوره به دوره و مرحله به مرحله شرايط ما، نيازها و مقتضيات ما عوض ميشود ما دائم بايد به آن چارچوب از منظري نقادانه نگاه كنيم و آن را نوسازي بكنيم. در تشيع اسم اين را گذاشتهاند اجتهاد و شريعتي هم راجع به اجتهاد نقاديهاي بسيار اساسي و جدي دارد. اما اجتهاد اولاً در انحصار يك گروه و طبقه خاصي نيست ثانياً اجتهاد فقط اين نيست كه ما يك احوط را اقوي بكنيم يا يك اقوي را احوط بكنيم. متأسفانه گاهي كار تصلب و تحجر به جايي ميرسد كه در اين نهاد مردمي سنتي اگر يك مجتهد و مرجع تقليد ديگري بيايد فتوايي بدهد متفاوت با فتواي بقيه او را مورد هجوم قرار ميدهند. شما ديديد آيت ا... صانعي را، آقا مگر خودتان نميگوييد مجتهد آزاد است. كسي كه اجتهاد ميكند فتوا ميدهد يعني اين كه متون را همه بررسي كرده و بعد ميگويد كه اين حكم خداست من به عنوان فتوا اعلام ميكنم. يك مرجع تقليدي پيدا ميشود و ميگويد آقا من اجتهاد كردهام و به اين نتيجه رسيدهام كه برخلاف آن چه علماي ديگر گفتهاند ديه زن و مرد مساوي است. برخلاف آن چه كه گذشتگان گفتهاند كه ديه زن نصف ديه مرد است. نه اين طوري نيست. همين را تحمل نميكنند و مورد هجوم قرار ميدهند. كي گفته فتواي شما اسلام است و فتواي اين يكي اسلام نيست، خب آن فتوا است و اين هم فتواست. اما چرا شما آن را به عنوان اسلام ميپذيريد و اين را به عنوان غيراسلام مورد هجوم قرار ميدهيد چون اين نو است. (فردي از ميان جمعيت ميگويد آن فتوا كلام قرآن است و اين غير قرآن است و آغاجري ميگويد "خب آن مرجع تقليد آن قدر ميفهمد كه اين خلاف قرآن است يا نه؟" و با اعتراض فرد ديگري كه به آغاجري ميگويد "نامرد تو تمام حرفهايت دروغ است، تو دروغ ميگويي، نامرد تو به خدا و پيامبر دروغ ميبندي، خيلي نامردي" كه نهايت جلسه بهم ميخورد و آغاجري با عجله سالن سخنراني را ترك ميكند.) □ نوشته شده در ساعت 5:52 AM توسط marde namarii ........................................................................................
|